#من_تو_او_دیگری_پارت_212
برانوش:منو برای چی کشوندی اینجا؟
سایه دستهایش را زیرچانه اش قلاب کرد و گفت: قرار بود زودتراز اینا همو ببینیم؟
برانوش: یه کلمه حرفتو بزن ... من کلی کار دارم... من تو مطب مریض دارم!
سایه:اون خانم دکتره که هست...
برانوش چشمهایش را ریز کرد وسایه گفت:خوب باباسگ نشو...
و در کیفش خم شد و کاغذی را بیرون اورد... روی به روی او گذاشت.
برانوش به کاغذ به نسبت مچاله که با خودکار ابی رویش چند شماره تلفن نوشته شده بود نگاهی انداخت و سایه گفت:هرکی از این شماره ها بهت زنگ زد... باورش نکن...
دو شماره را خوب میشناخت...
به سایه نگاه کرد وسایه لبخند کجی زد وگفت: این یارو فقط میخواد سرکیسه ات کنه...
برانوش ابروهایش را بالا داد وگفت:میشناسیش؟
سایه به برانوش نگاه میکرد... هیچ شباهتی بهم نداشتند. پس مرصاد راست میگفت.
لبخند کجی به فکرهایش زد و برانوش گفت:این... این شماره یه بار بهم گفت که...
سایه: میگم که بیخیال شو...گندو هرچی بیشتر هم بزنی بوش بیشتر می پیچه...
برانوش با اخم گفت :منظورت چیه؟
سایه کمی به جلو به سمت برانوش خم شد وگفت: منم یه روزی مادر بودم... میفهمم حس و حالش چیه... مطمئن باش هیچ مادری از دور واینمیسه بچه اشو نگاه کنه وسمتش نره... بعد صبر کنه صبرکنه ... بزرگ که شد... سامون که گرفت برم سراغش واسه تلکه کردنش... پس بیخیال شو... من ه*ر*زه خراب... هرچی... ولی حرفی که دارم بهت میزنم عین راسته... اکی؟
برانوش:تو این ادمو میشناسی مگه نه؟
سایه خندید وگفت:بیخیال... انقدر کاراگاه بازی درنیار... خطتتو عوض کن و واسه خودت زندگی کن... نذارکسی سرکیسه ات کنه... راحت باش... فکرشم نکن.... مادرت مرده... همین... تنها چیزی که حقیقت داره همینه... بقیه اش واسه قاراش میش کردن اعصاب توئه... واسه چاپیدنت... ادمای صنف من نه بچه میشناسن.. نه حس مادرانه... پس کرکره رو بکش پایین... رو همشون... زرمفت زیاد میزنن...
برانوش مبهوت گفت:هی... صبرکن.. تو چی میگی؟ اینا رو از کجا میدونی؟
سایه خندید وبلند شد...
کیفش را روی شانه انداخت... لبخند کجی زد وگفت: مادرشوهر سابقم بهم پیغوم پسغوم داده برم پیشش... یه کارگاه خیاطی ... تو این مایه ها باز کرده... تو شهرستان...
از جا بلند شد.
برانوش هم ایستاد.
سایه رو به رویش قرار گرفت وگفت: خدایی تو هم کرم نریز... تو ادم حسابی هستی... دکتری... خوشتیپی... پولدارم هستی... برو یه دختری پیدا کن که عین خودت باحال و ادم حسابی باشه... اگه اون روزی خر نمیشدی ماشین دزدی ما رو ببری تعمیرگاه الان من مجبور نبودم دوباره اَدَسر ریمل بزنم...
برانوش به پلکهای به نسبت خیسش نگاه میکرد و هنوز سردرنمی اورد ماجرا از چه قرار است.
سایه فین فینی کرد و برانوش گفت:من هیچی از حرفات سردرنمیارم...
romangram.com | @romangram_com