#من_تو_او_دیگری_پارت_211
افسانه ادامه داد: بعد از اون اتفاقا یه مدتی باهم قطع رابطه میکنن و خلاصه میگذره... تااینکه اتفاقی می بینن همو... بعد برانوش هم به هدیه دعوت همکاری میده...
ارمیتا فکر کرد از اول قرار بود دو یونیت تحویل برانوش بدهد... اما ...!
افسانه ادامه داد:هدیه هم قبول میکنه..
ارمیتا با گیجی گفت:پس چرا من تو افتتاح کلینیک ندیدم؟
افسانه:خیلی زود اومد خیلی زودم رفت یه دسته گل خیلی شیک اورده بود... اخه اون روزی مادرش مریض بود. فرح هم که هی دور و برش می چرخید... سر سه سوت هم باهاش اشنا شد فکر کنم فردای افتتاح رفته بودن عیادت مادر هدیه...
ارمیتا با لحن خاصی پرسید:خوشگله؟
افسانه:صورتش نه زیاد... معمولی... ولی چه اندامی داشت...فکر کن با کتونی پاشنه تخت تا گردن برانوش میرسید...
ارمیتا لبش را گزید و افسانه گفت: برای تولدش هم به برانوش یه زنجیر داد... همونی که تو گردنش میندازه... نمیدونم دیدی یا نه....
ارمیتا درحالی که ملافه را محکم در مشتش فشار میداد گفت:حالا رابطه شون جدیه؟
افسانه: مرصاد که میگفت هدیه بدش نمیاد باز هم با برانوش باشه... چند سال با هم بودن ... درس خوندن... هدیه هم که تمام این مدت مجرد مونده... برانوش یه نخ بده رو هوا قبول میکنه...
ارمیتا حرفی نزد.
افسانه چند کلام دیگر هم به تعریفاتش از هدیه افزود و درنهایت با تعجب گفت:ارمیتا خوابی؟
ارمیتا جوابی نداد. ترجیح میداد افسانه فکر کند او واقعا خواب است.
شاید هم درتمام این روزها خواب بود... یا خودش را به خواب زده بود؟!
هدیه... هدیه و برانوش... برانوش وهدیه!
هدیه دیگر کی بود؟ از لپ لپ درامد؟؟؟ لعنتی... هدیه و برانوش...
وقتی سفارش دو یونیت میداد...! خوب هرکسی از صنف خودش...!!! دکتر هدیه و دکتر برانوش...! همکار... همدانشکده ای... همسر!!!
پوفی کشید. افسانه صدای خرخرش بلند شده بود.
یک لحظه فکر کرد بیچاره مرصاد!
************************************************** ***********
سایه با سرو صدا اب میوه اش را میخورد.
برانوش با کلافگی گفت:منو کشوندی اینجا بهت ابمیوه بدم؟
سایه نیشخندی زد وگفت:حالا یه ابمیوه خریدی ها... باید جون داشته باشم حرف بزنم؟ و به صندلی اش تکیه داد وگفت:تشنم بودا...
romangram.com | @romangram_com