#من_تو_او_دیگری_پارت_210

افسانه پوفی کشید و ارمیتا گفت:ولی تو رو دوست داره...

افسانه:جدی؟

ارمیتا:اره.... خیلی هم دوست داره... معلومه تو واقعا انتخابشی...

افسانه نیشخندی زد و ارمیتا گفت:جمع کن خودتو... چه خوشش اومد!

افسانه خندید وگفت: ارمیتا...

ارمیتا:هان؟

افسانه: تو که ناراحت نمیشی؟

ارمیتا:از چی؟

افسانه: از اینکه من زودتر برم.

ارمیتا:برو بابا حال نداری... ساعت ... هین... دو صبحه... نمیخوای بخوابی...

افسانه:خوابم نمیاد...

ارمیتا نفس عمیقی کشید ... سکوت مدت داری بینشان بود...

افسانه سکوت را شکست وگفت:ولی من از زندگی مشترک میترسم...

ارمیتا:نگران نباش... همه همینن...

افسانه: نمیدونم...

ارمیتا کمی مکث کردو گفت: راستی...

افسانه:بله؟

ارمیتا:این هدیه...

افسانه: خوب...

ارمیتا: خوب به جمالت... کیه؟

افسانه دستهایش را زیر سرش گذاشت و گفت: دوست دختر برانوش...

ارمیتا به افسانه نگاه کرد وافسانه گفت: یعنی هنوز دوست نشدن... یعنی بودن...

ارمیتا: عین ادم حرف بزن!

افسانه: هم دانشکده ای برانوش بود... از ترم اول... مرصاد میگفت اصلا قرار بود این دوتا با هم عروسی کنن که برانوش خر رفت لادن و گرفت...

ارمیتا برایش جالب شد. تاحالا کجا بود؟!


romangram.com | @romangram_com