#من_تو_او_دیگری_پارت_209
روی تختش دراز کشیده بود... چراغهای خاموش خانه اعلام میکرد همه خوابند...
او هم خسته بود اما نمیدانست چرا خوابش نمی برد...
هیچ فکر خاصی هم نداشت تا ذهنش را مشغول کند...
فقط در تاریکی به سقف خیره شده بود و گهگاه غلت میزد.
حس کرد در اتاق کمی باز شد...
با دیدن قامت افسانه جلوی در نیم خیز شد وگفت:چی شده؟
افسانه اهسته گفت:بیداری؟
ارمیتا چراغ خواب کنارتختش را روشن کرد وگفت:اره... چیه؟
افسانه: هیچی... خوابم نبرد...
و لبه ی تخت نشست.
ارمیتا به او نگاه کردو افسانه به سمتش چرخید وگفت:چیه؟
ارمیتا ابروهایش را بالا داد ودرحالی که نیمی از روشنایی چهره اش را گرفته بود و ان سمت صورتش تاریک بود گفت:من باید از تو بپرسم چیه....
افسانه پوفی کشید وگفت: مرصاد میگفت پس فردا اگر بیان دیگه قرار عقد و عروسی میذارن و خلاص... بابا هم کلی تحقیق کرده... اونم همه رو تایید کرده...
ارمیتا لبخند کجی زدو گفت:خوب مبارکه... دیگه چته؟
افسانه ارمیتا را کناری زد و روی تخت یک نفره کنار او دراز کشید و گفت: چرا تو از مرصاد خوشت نمیاد؟
ارمیتا کمی جابه جا شد وگفت:خرده شیشه داره... صاف وصادق نیست...
افسانه: رو چه حسابی اینو میگی؟
ارمیتا: نمیدونم... از روز اول هم ازش خوشم نیومد... حالا هم...
افسانه:من همش فکر میکنم در حق تو کاری کرده که...
ارمیتا: از ادمایی که دورو هستن بدم میاد... مرصاد هم یه ادم دوروئه...
افسانه:یعنی میگی بهش بگم نه؟
ارمیتا خندید و با مشت به پهلوی افسانه زد وگفت:خاک برسرت...
افسانه:نه جدی... حتی امروزم جلو چشم من باز بهش گفتی...
ارمیتا: مرصاد دلسوز نیست... یه جوریه... همش با برانوشه ... ولی خوب... یادته اون شب بانو اینا اومدن اینجا... مرصاد هیچ دفاعی از برانوش نکرد... میدونی هرکس دیگه ای بود میونه رو میگرفت...ولی مرصاد... بعدشم صدای داد وبیدادشون میومد که داشتن باهم بحث میکردن... نمیدونم... رفتاراهاش یه جوریه... از اون ادم هاست که انگار فقط برای نفع خودشون هرکاری میکنن...
و فکر کرد شاید از اینکه به او گفته بود برانوش چه در سر دارد نفع میبرد... ! سودش این بود که شاید مرصاد برای ارمیتا قابل اعتماد بنظر می رسید ولی نه به قیمت تخریب شخصیت برادرش...! افسانه این چیزها را نمیفهمید یا انقدر غرق احساس بود که نخواهد بفهمد.
romangram.com | @romangram_com