#من_تو_او_دیگری_پارت_208

البته کلا مشخص بود که زیادی خوش سلیقه است... با یک ه*و*س بچگانه ان را پوشید. دقیقا فیت تنش بود. کمی جلوی اینه چپ و راست شد و اگر صدای زنگ دار افسانه نبود که عین کودکان ده دوازده ساله غر میزد : من گشنمه ... همچنان دوست داشت جلوی اینه با ان مانتو راست و چپ شود.

لباس راحتی پوشید و دست ورویش را شست.

سر میز نشست.

شیدا از اتفاقات روز میگفت و افسانه هم میان حرفش میخواست زودتر از اتفاقات خرید بگوید...

در نهایت شیدا حرفهایش را به تماس بانو رساند وافسانه لال شد ... انگار هیچ وقت حرف نمیزند . همه ی وجودش گوش شده بود...

شیدا: با فرح که صحبت میکردم میگفت بانو و اصالتشون زبونزده... خلاصه هیچی دیگه امروز فرح و من و بانو نشستیم باهم صحبت کردیم...

بانو هم که خیلی محترم...خیلی هم با شخصیت بود... بهشون گفتم اخر هفته ما تهران نیستیم این شد که قراره پس فردا برای شام بیان... رو به افسانه گفت: تو و مرصاد انگاری همه ی کاراتونو کردید نه؟

افسانه با چهره ی شرمنده ای گفت: چه کاری؟

شیدا: ازمایش خون و اینا ...

ارمیتا اهسته گفت: پس فکر کردی کدوم کار؟

افسانه سقلمه ای به پهلوی او زد وگفت:خفه شو... بی ادب...

ارمیتا ریز ریز میخندید وافسانه گفت: اره بابا ... ما تازه خونه هم انتخاب کردیم...

امیر:یبارکی بگو تو نظر خانواده میخوای چیکار... واسه جشن عقدتون دعوتمون میکردی افسانه خانم!

افسانه کمی از ابش نوشید وگفت: باباییییی...

همین یک کلمه برای ساکت شدن امیر کافی بود.

شیدا:حالا اگر خدا خواست وقسمت بود... جشن عقد و عروسی و کجامیگیرین؟واسه اونم فکر کردید؟

افسانه: اره یه جاهایی و انتخاب کردیم البته مرصاد میگفت باغ خودشون هم خوبه...

ارمیتا مسخره گفت:اسم بچه چی؟

افسانه خندید وگفت: اونم همینطور...

امیر اهمی کرد و شیدا رو به امیر گفت: کلی خرید دارم... میخوام واسه پس فردا همه چیز اماده باشه...

امیر تشکری کرد وگفت:هرکاری میخوای بکنی بکن...فقط...

ارمیتا میان حرف امیر امد وگفت:فقط اسراف نکنید...

افسانه :چیه؟ تو کبکت خروس میخونه امشب...

ارمیتا خندید وگفت: دارم از شرت خلاص میشم خوشحالم...

افسانه چشم غره ای رفت و امیر هم به سمت اتاق حرکت کرد.


romangram.com | @romangram_com