#من_تو_او_دیگری_پارت_207
ارمیتا دست به سینه ایستاد و گفت: تمام دلیلم اون نیست... منم دلایل خودمو دارم...
برانوش:لابد چون رامین پس ِت زده داری سر بقیه خالی میکنی!
ارمیتا با حرص گفت: اهل تلافی کردن نیستم...
برانوش:پس چرا ؟ من هرچی بخوای و برات فراهم میکنم...
ارمیتا با کلافگی گفت:اصرارت برای این پیشنهاد چیه؟
برانوش: تو اصرارت برای پس زدن من چیه؟
ارمیتا لبخندی زد وگفت:فقط یه دلیل بیارید که من باید به شما جواب مثبت بدم! و با طعنه گفت: وهمراه باشم!!!
برانوش با لحن خسته ای گفت: دوست داشتن و موقعیت اجتماعی کافی نیست؟
ارمیتا پوزخندی زد وگفت: نه ... موقعیت اجتماعی من عملا از شما بهتره... راجع به علاقتون هم ... متاسفم... هیچ وقت نمیتونم باورش کنم!
برانوش:اگر ثابت کنم...
ارمیتا: اون وقت شاید راجع به پیشنهادتون فکر کردم...
برانوش:چطوری این کارو کنم؟
ارمیتا : هر وقت فکرکردید که من نماد ذهنیات شما در رابطه با زن ها نیستم ...
برانوش با گیجی گفت:منظورت چیه؟
ارمیتا لبخندی زد و از او فاصله گرفت... جلوی در اتوب*و*س ایستاد و گفت: من عادت ندارم دهن بین باشم ... ولی فکر کردم شاید مرصاد گزینه ی خوبی باشه تا هرچی درمورد شما گفت درست باشه! بهرحال فهمیدنش چندان سخت نیست... درضمن رسیدیم!
و درهای اتوب*و*س نفسی کشیدند وباز شدند.
ارمیتا دو پله را پایین پرید... با کارت حساب کرد و به سمت خیابان مورد نظر راه افتاد.
برانوش هم با منگی فکر میکرد یعنی چه هر وقت فکر کرد او نماد ذهنیاتش در رابطه با زن ها نیست ...!!!
مرصاد... یعنی چه گزینه ی خوبی است... هرچه درمورد او گفته درست است... ذهنش داشت میترکید... ارمیتا از انهایی نبودکه فراموش شود.
چنگی به موهایش زد... ارمیتا ! دروغ چرا... نمیخواست او را از دست بدهد.
******
ارمیتا و افسانه وارد خانه شدند.بوی لوبیا پلو در خانه پیچیده بود.
ارمیتا به اتاق رفت تا لباس هایش را عوض کند.با کنجکاوی ساک مانتویش را باز کرد.
خوش رنگ بود و البته خوش مدل ترا ز مانتویی که برانوش ادعا میکرد استینش سوخته است.
خوب خوش سلیقه بود.
romangram.com | @romangram_com