#من_تو_او_دیگری_پارت_206
ارمیتا: گمون نکنم!
برانوش: اگر همه چیز براتون تموم شده ... پس چرا؟
ارمیتا:چرا چی؟
برانوش: هیچی!
ارمیتا محل نگذاشت...
برانوش فکرکرد کارهنوز به جایی نرسیده است که ارمیتا بخواهد دوباره چرایش را تکرار کند ... ناچارا گفت: برای دخترا خاطرات فراموش ناشدنی هستن...
ارمیتا پوزخندی زد وگفت:همیشه یه استثنا هم هست!
برانوش: استثنا شمایید؟
ارمیتا: خیر... شمایید...
وقتی او شرط میگذاشت وخودش هنوز رسمی بود دلیلی نمیدید تا حرف او را گوش بدهد!
برانوش با تعجب گفت:من؟
ارمیتا سکوت کرد.
برانوش: من چه خاطره ای داشتم که ...
ارمیتا:واضح نیست؟ شما هم هنوز با خاطراتتون زندگی میکنید...
برانوش:اینطور نیست...
ارمیتا:برای همین یه دیوار پر از عکس های لادن دارید؟یه اتاق اختصاصی برای خلوت؟!
برانوش به او زل زده بود.
ارمیتا: اون روز اتفاقی در اون اتاق وباز کردم...همون روزی که نگین کارخرابی کرد!
برانوش به آهانی اکتفا کرد.
ارمیتاهم چیزی نگفت.... یک صندلی خالی شد اما اجازه داد خانم مسنی رویش بنشیند.
برانوش پوفی کشید وگفت: بخاطر اون اتاق به من جواب منفی دادی؟
ارمیتا در دلش خندید... لحنش باز صمیمی شد!
برانوش تند گفت:اون خراب شده رو اتیش میزنم... اگرمیدونستم... یعنی واقعا فکر میکنی من هنوز تو فکر زن سابقمم بخاطر همین؟اره ارمیتا؟
romangram.com | @romangram_com