#من_تو_او_دیگری_پارت_205
بالاخره به اتوب*و*س رسیدند وسوار شدند.
مرصاد و افسانه در قسمت مردانه دو جای خالی پیدا کردند.
ارمیتا تنه اش را به شیشه تکیه داد و برانوش ان سمت درست کنار ارمیتا که یک میله ی زرد باریک جدایشان میکرد به پنجره تکیه کرد.
ارمیتا پوفی کشید وگفت:نیازی به این نبود!
برانوش:به چی؟
ارمیتا:منظورم مانتوست...
برانوش:اخه خشک شویی استینشو سوزوند...
ارمیتا پیش خودش گفت :فقط برای همین؟
برانوش:چیزی فرمودید؟
ارمیتا به او نگاه کرد.
وقتی از او میخواست رسمی صحبت نکند... چطور خودش رسمی حرف میزد؟!
برانوش دستی به صورتش کشید وگفت:مشکلی هست؟
ارمیتا نگاهش را از او گرفت وگفت:نه...
برانوش: از سوالم ناراحت شدید؟
ارمیتا اخمی کرد وگفت:کدوم سوال؟
برانوش: رامین!
ارمیتا: نه ...
برانوش: مطمئن باشم؟
ارمیتا: دلیلی برای ناراحتی وجود نداره...
برانوش:واقعا؟
ارمیتا:اون قضیه برای من تموم شده است...
برانوش با لحن خاصی گفت:مشخصه...
ارمیتا دوباره به او نگاه کرد وگفت: بله؟
برانوش به ارمیتا نگاهی انداخت و لبش را بازبان ترکرد.
نفس عمیقی کشید وگفت:خوب منظوری نداشتم...
romangram.com | @romangram_com