#من_تو_او_دیگری_پارت_204
تنها توجیهی بود که میتوانست روی نگرانی اش سرپوش شود!
برانوش هنوز مصر به رفتن بود ... ارمیتا نفس کلافه ای کشید وگفت:خیلی خب... مشکلت با لحن من حل میشه... باشه...
برانوش هومی کشید وگفت: اون وقت من که جلوتون بازنده به حساب نمیام میام؟
میخواست جیغ بکشد جلوی من هیچی به حساب نمی یای... اما از ترس عذاب وجدان آتی لام تا کام حرف نزد و تنها سری به علامت نفی تکان داد.
برانوش لبخندی زد ... مرصاد و افسانه فیس در فیس زیر نور چراغ های کافی شاپ صحبت میکردند ...
برانوش بلند گفت:مرصاد تاکسی بگیریم؟
افسانه:نه ... با اتوب*و*س بریم... چه خبره زود برسیم خونه؟
و همراه با چوب لباسی مرصاد که اویزان بازویش شده بود به سمت ایستگاه حرکت کردند.
ارمیتا و برانوش هم پشت سرشان...
برانوش به ارمیتا نگاه کرد وگفت: خوبی؟
ارمیتا:را باید بد باشم؟
برانوش ساکی را به سمتش گرفت وگفت:این برای شماست...
ارمیتا با کنجکاوی بدون توجه به شما گفتن برانوش به نایلون مربوطه نگاه کرد.
رویش نوشته بود مانتو ... !
مانتو؟
با تعجب گفت:برای من؟
برانوش سری تکان داد و ارمیتا ساک را باز کرد.
با دیدن یک مانتوی کرم رنگ کتان... با تعجب گفت: توی خریدت اشتباه نکردی؟
برانوش دست ازادش را درجیبش کرد وگفت:خیر... جای مانتویی که نجس شد و بردمش خشک شویی و با اتو استینش سوخت!
ارمیتا ابرویش را بالاداد ... برانوش در ادامه گفت: سایزش هم از روی همون برداشتم... حتی رنگش و... ولی مدلش کمی متفاوته...
ارمیتا: من ...
قبل از گفتن جمله اش برانوش گفت: اتوب*و*س...
وشروع به دویدن کرد... ارمیتا هم پشت سرش.... افسانه و مرصاد هم جلو تر میدویدند.
romangram.com | @romangram_com