#من_تو_او_دیگری_پارت_203

برانوش با خنده رو به افسانه گفت:خوشت اومد زن داداش...

افسانه برایش دست زد وگفت:عالی بود ... حرف نداری ... یه دورم تو عروسی بخون...

برانوش مسخره دستش را روی چشمش گذاشت و گفت:چشم...

و رو به ارمیتا گفت:خوب نوبتی هم باشه نوبت خواسته ی خانم آرمنده...

ارمیتا خشکش زد... باز آرمند! وسط بازی تمام مدت با او راحت صحبت کرد... !احمق لابد نفهمیده بود... بدتر از همه اینکه عمرا فکرش را میکرد که برانوش بخواهد ان کار را انجام دهد.

برانوش کش و قوسی امد وگفت:خوب اگر رفتیم اون دنیا حلالم کنید...

افسانه هیجان زده گفت :عالیه... اینجا سرعت ماشیناش خوبه...

مرصاد سری تکان داد وگفت: خدایا یه پولی به من بده یه عقلی به داداشم... برو زودتر از شرت خلاص بشیم...

برانوش برای کسب اجازه به ارمیتا که مات بود نگاهی انداخت و ارمیتا تند قبل از برداشتن قدم اول برای رد کردن جوی میان پیاده رو و خیابان گفت: نه...

برانوش ابرویش را بالا داد وگفت:نه؟





ارمیتا بند کیفش را بین انگشتهایش پیچ و تاب داد وگفت:منظورم اینه که بهتره بریم خونه... دیروقته!

برانوش:نمیخوام بازی وببازم...

ارمیتا با من من گفت: خوب خطرناکه ...

سرعت ماشین ها زیاد بود...

برانوش لبخند کجی زد وگفت: شما نگران منید؟

ارمیتا نفس عمیقی کشید وگفت:نه...

برانوش :خوبه... پس با اجازتون...

ارمیتا پوفی کشید و گفت: من منصرف شدم!

برانوش جلو امد و گفت: پس لحنتونو عوض کنید...

ارمیتا :چرا؟

برانوش: پس من از خیابون رد میشم ... نمیخوام جلوی شما کم بیارم!

ارمیتا با انگشت اشاره و شصت به جان پوست لبش افتاد ... همین مانده بود خون یک دندان پزشک به گردنش بیفتد! و تا اخر عمرش از بازی جرات وحقیقت متنفر شود که جان یک ادم را بخاطر یک شرط احمقانه گرفته است... یا چیزی در این مایه ها... بهر حال... نگران بود... و مطمئن بود هرچقدر هم در خودکنترلی استاد باشد نمیتواند حالت های نگرانی را از چهره اش محو کند.

نگرانی از عذاب وجدان اینده یا شاید...


romangram.com | @romangram_com