#من_تو_او_دیگری_پارت_202
با این حال بدون فکر ادامه داد:
هرچی میخواد بگه بگه,هرچی میخواد بشه
بشه...
افسانه غش غش میخندید...
ارمیتا دست به سینه با لبخند ملیحی به او نگاه میکرد ... جمعی که در کافی شاپ بودند هم گردن هایشان را صدو هشتاد چرخانده بودندو به او زل زده بودند.
ابتدا با دهان باز کم کم با لبهای به خنده باز... احتمالا القاب سرخوش وخل و چل را بهشان نسبت میدادند.بدبختی به چهره ی هیچ کدامشان هم نمی امد که حد فاصل سنی شان بین 23 تا سی بود...
یکی متخصص اطفال... یکی مدیر جهانگردی... یکی مدیر... یکی دندان پزشک...!!!
اهنگ پارسال بهار زیادی به اکیپ مثلا تحصیل کرده شان می امد!
برانوش با چه چه خواند: هرچی میخواد بگه بگه
هرچی میخواد بشه بشه
راز دلم رو گفتم این رو جواب شنفتم
راز دلم را گفتم این رو جواب شنفتم
...
قبل از انکه قسمت حساسش را بخواند ضربه ای به شانه اش خورد.
مرد جوانی که موهای جو گندمی داشت وزنجیر کلفت استیل ... با عصبانیت گفت: خسلی احساس خوش صدایی میکنید!
برانوش خندید وگفت:شک داشتید؟
مرد:خیر... مطمئن شدم! لطفا سکوت اینجا رو رعایت کنید...
برانوش از جابلند شد ...مرد که فکر کرد او قصد دعوا دارد گارد گرفت ... برانوش با نیشخند کتش را از روی صندلی برداشت و گفت:کارت اعتباری هم قبول میکنید!
مردپوفی کشید وگفت:بله... صندوق اون سمته...
برانوش:شب خوبی داشته باشید!
مرد:همچنین...
مرصاد اهسته زیرگوش برانوش گفت:خوبه شر درست نکردی!
برانوش رو به میز دخترها که بلند به او گفتند صدات قشنگه خندید و چشمکی جلوی ارمیتا زد.
ارمیتا هم پوزخندی زد و سری تکان داد.
مقابل درهای کافی شاپ ایستاده بودند.
romangram.com | @romangram_com