#من_تو_او_دیگری_پارت_201
افسانه:زود باش.... پارسال بهار...
برانوش:حفظ نیستم ...
افسانه : جون خودت... بلند زود باش...
برانوش خندید و اهسته زمزمه کرد:پارسال بهار دسته جمعی...
مرصاد:بلند داد بزن داداش من ...
برانوش نگاهی به ارمیتا که با لبخند ملیحی به او نگاه میکرد و بستنی اش را ارام ارام مزه مزه میکرد.
مرصاد با خنده گفت:بلند داد بزن...سریع...
برانوش:چقدر بدم دست از سرم برداری...
مرصاد: هیچی... بخون سریع... رو حرف خانم من حرف نزن...
برانوش خندید وگفت:باشه پس خودت جوابگو باش... پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت...
همین جمله با ان صدای رسا کافی بود تا همه نگاه ها به سمت میزشان جلب شود.
برانوش روی میز ضرب هم گرفته بود.
خوب خجالتی نبود ... ارمیتا در این مورد مطمئن بود.
با ضرب روی میز ادامه داد:
برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت
همسفر ما شده بود همراهمون میومد
به دست و پام افتاده بود این دل بی
مروت
گوشی مرصاد لرزید...
برانوش دست از ضرب زدن برداشت و درحالیکه نیم نگاهی به گوشی مرصاد داشت ادامه داد:
میگفت برو,بهش بگو آخه دوستش دارم میگفت
بگو
مخاطب مورد نظر نامش سایه بود!
romangram.com | @romangram_com