#من_تو_او_دیگری_پارت_199
ارمیتا با لبخند یکطرفه ی محوی منتظر جواب بود.دراین دقایق کوتاه که چه چیزها نفهمیده بود!هرچند در اسرع وقت باید می پرسید که هدیه کیست وچیست و از کجاست...حداقل حالا میفهمید چرا ظرف سه سوت میشود خانم آرمند!
برانوش خونسرد گفت: هنوز پیشنهاد جدی ای بهش ندادم... ولی اگر فرصتش پیش بیاد و حس کنم که اون هم در پذیرفتن من تردیدی نداره می برمش رستوران...
بطری را افسانه چرخاند. جهت به سمت ارمیتا ایست کرد.
ارمیتا لبخند کجی زد و افسانه با کسلی گفت:حالا من از خواهرم چی بپرسم؟
برانوش خندید وگفت:سهم سوالتو میدی من زن داداش؟
مرصاد با حرص گفت:مگه من مردم که بده به تو؟
برانوش حرفی نزد ومرصاد گفت:خوب جرات یا حقیقت؟
ارمیتا:حقیقت...
افسانه: اه... چقدر لوس... تا الان همش حقیقت بوده که...
مرصاد:خوب خوب ... چرا از من بدت میومد؟
ارمیتا ابروهایش را بالا داد وگفت:هنوزم خیلی ازت خوشم نمیاد...
مرصاد خندید وگفت:چرا اینقدر رکی؟
ارمیتا: از زبون بازی خوشم نمیاد.
مرصاد :جواب چرای منو ندادی...
ارمیتا:امم... یخرده صاف وصادق نیستی... اینطوری حس میکنم.
مرصاد نفس عمیقی کشید وگفت:چطوری بهت ثابت کنم؟
قبل از اینکه ارمیتا دهانش را باز کند برانوش تند گفت:قرار بود سهم زنتو برداری نه منو... خوب اون دو تا سوالشو پرسید... نوبت منه...
ارمیتا :بفرمایید.
برانوش:نامزدیتون چرا با رامین بهم خورد...
ارمیتا م*س*تقیم به او زل زده بود. انتظار نداشت این سوال را بپرسد.
مرصاد سقلمه ای به برانوش زد و رو به ارمیتا گفت:اگر نمیخوای...
ارمیتا نفس عمیقی کشید وگفت: جوابم طولانی بشه اشکال نداره؟
مرصاد:ابدا...
ارمیتا راحت و خونسرد گفت: خوب اون منو نخواست... ما نامزد کردیم... ولی یه مدت بعد ازم خسته شد... خیلی از دوستام بهم گفتن که اون داره بهم خ*ی*ا*ن*ت میکنه... ولی من نمیفهمیدم...درواقع نمیخواستم بفهمم... کم کم رفتارش عوض شد ... اخرین حرفی که بهم زد این بود که من درحدش نیستم و اون از هرلحاظ از من سر تره... ما نه از نظرمالی بهشون شباهت داشتیم نه از نظر فرهنگی... اون پدرش یه نمایند ه ی مجلس بود که خودش هم یه نابغه بود و جز نفرات برتر کنکور...منم فقط یه دانشجوی معمولی بودم بایه خانواده ی متوسط رو به بالا... بعد از یه مدت دیگه منم از رفتارش خسته شدم وبهش کم محلی کردم... اونم از خدا خواسته منو کنار گذاشت و بعدش هم یک ماه ازش بی خبر بودم و فهمیدم ازدواج کرده و شب ماه عسلش تصادف کرده و تمام.
romangram.com | @romangram_com