#من_تو_او_دیگری_پارت_198
برانوش خندید وگفت:خوب دختر جذابیه... ولی به عنوان یه دوست...
برانوش بدون اینکه به ارمیتا که مات به برانوش زل زده بود کمی از قهوه اش نوشید.
افسانه گفت:ارمیتا سهم سوالتو میدی به من؟ من یکی دیگه هم میخوام بپرسم...
ارمیتا پنجه هایش را قلاب کردو گفت:نه...
برانوش فنجان را به نعلبکی برگرداند. حتی یک لحظه هم سرش را بلند نکرد تا به او نگاه کند.ولی نه گفتن ارمیتا برایش جالب توجه بود.
ارمیتا نفس عمیقی کشید و گفت: ادم صادقی هستید؟
برانوش: نه خیلی...
ارمیتا نیشخندی زد و نوبت برانوش بود تابطری را بچرخاند
با سرانگشت ان را پیچ داد و بطری بعد از سه دو دور خودش چرخیدن وسط ارمیتا و افسانه بی حرکت ماند.
مرصاد:خوب یا باید از جفتتون بپرسیم یا اینکه قبول نیست واز اول بچرخونیمش...
ارمیتا انگشتش را روی بطری گذاشت وگفت:خوب مشخصه که قبول نیست.
دردلش ادامه داد:عرضه ی چرخوندن یه بطری هم نداری...
ارمیتا بطری را چرخاند... به سمت برانوش بی حرکت ماند.
افسانه: ای ول... دوباره نوبت خودت شد... خوب بگو ببینم کی قراره از هدیه خواستگاری کنی؟
برانوش خندید وگفت:گیر دادی ها...
افسانه:بگو دیگه ...
برانوش لبخند کجی زد وگفت:حالا دارم روش فکر میکنم...
افسانه: خوب ... مرصاد جونم؟سهم سوالتو میدی؟
مرصاد نیشش باز شد وگفت:عزیزمی...
افسانه خندید و گفت: خوب بهش پیشنهادی هم دادی؟موافقه؟
برانوش: شد دو تا سوال...
افسانه با هیجان گفت:دومیشو جواب بده...
برانوش خندید وگفت:اره خوب موافقه ... ولی میگم هم من هم اون روش فکر میکنیم... ببینیم چی پیش میاد!
ارمیتا م*س*تقیم به او خیره شده بود. اصلا علت اینکه کف دستهایش را به میز میفشرد را نمیدانست ... با این حال نفس عمیقی کشید و گفت:به هدیه هم در پارکینگ اظهار عشق کردید؟
برانوش م*س*تقیم به چشمهای بی حالت و بی تفاوت او زل زد.
romangram.com | @romangram_com