#من_تو_او_دیگری_پارت_194

عین یک سویی شرت اویزان (چوب رختی=مرصاد) شده بود و مرصاد هم ریز ریز حرف میزد ... البته افسانه اصلا ریز ریز نمیخندید و جوابش را بلند میداد.

برانوش هم با ان شال گردن و کاپشن چرم مشکی و کلاه بافتنی از جنس ورنگ شالش... نچایی خواهر... ! اهم بردار!!!

زیپ پوتین هایش را روی شلوار بالا کشید و کیفش را روی شانه انداخت... موهای صاف و بلوند خیسش را داخل شال فرستاد و زودتر از بقیه وارد اسانسور شد.

با نگاه تشرامیزی انها را وادار کرد تا سرعت عمل بیشتری به خرج بدهند.

برانوش دگمه ی همکف را فشار داد.

ارمیتا فکر کرد یعنی فرق بین حرف لاتین پی و صفر را تشخیص نمیدهد؟

هنوز فکرش خیلی درمورد نفهمی برانوش تکمیل نشده بود که افسانه تز داد با مترو بروند که به ترافیک برنخورند!

نتیجه گرفت برانوش فرق ان دو دگمه را میداند.

خیلی زود وارد شلوغی و همهمه ی مردم گیر افتادند.

کلا سیلی از ادم ها درمترو برای خودشان وول میخوردند ... یکی فال میفروخت ... یکی عطر ... یکی عروسک... یکی دادمیزد بلیط ... یکی بلد نبود از میان ان دو در شیشه ای رد شود...

یکی تمیز کاری میکرد و بقیه هم غرق مشکلات و ازدحام ذهنی شان...

وارد قطار شدند درواگن مشترک... سه اتفاق رخ داد که احساس کند دلش میخواهد افسانه را گاز بگیرد... اول اینکه جا برای نشستن نبود... دوم اینکه چرا واگن مشترک... سوم اینکه رو به روی برانوش ایستاده بود... یک مورد اشانتیون هم وجود داشت ان هم این بود که او در میان شلوغی وهل دادن عملا به سینه ی برانوش تکیه داده بود. البته نداده بود ولی احتمال داشت بدهد! خوب اگر قطار تند ترمز میکرد، کسی هلش میداد... اسمان به زمین می امد و کلا این اتفاقات غیرمترقبه مسلما به برانوش برای حفظ جانش تکیه میکرد.

بوی گوچی اش در دماغش بود... !

گرفتن میله ی بالای سرش کار سختی نبود ولی خوب قد برانوش را نداشت تا حین گرفتن و اویزان شدن از ان میله ارنجش خم باشد و احساس خستگی کمتری به او دست دهد.

او هرچقدر هم کشیده باشد برای گرفتن ان میله باید دستش را کاملا صاف نگه دارد ان پنجه های پلاستیکی با عنوان تبلیغات شامپو هم برای درست ایستادنش اصلا گزینه ی خوبی نبود.

بهتر از برانوش تکیه گاه بهتری برای افتادن احتمالی پیدا نمیکرد... هرچند مرد کچلی که کمی ان طرف ترش هم ایستاده بود گزینه ی خوبی بود. خدایی چشمش را گرفته بود. از ان کچل های چهارشانه با چشم رنگی وتی شرت سفید... هی زیادی خوش تیپ بود.برانوش در قیاس با او انگار یک دوش قیر گرفته است.

برانوش دستش را بالا اورد...

ارمیتا کمی عقب رفت.

پاشنه ی پایش انگار روی پای مردی فرود اماد وناچارا لبش به عذرخواهی باز شد.

برانوش کمی شال گردنش را باز کرد...

گردن کلفت!!!

با ان زنجیر سفیدی هم که گردنش بود ... قبلا هم زنجیر می انداخت؟به یاد نداشت!

با صدای زنی که در ان شلوغی دستبند میفروخت خرید افسانه از مترو شروع شد!

بند کیفش را محکم چسبیده بود و هم قدم با او که اگر درمترو اتفاق ناگواری می افتاد به او تکیه میکرد راه می امد.از سکوتش متعجب بود.قبلا کلی حرف میزد.

با این حال با دیدن یک مغازه ی کفش فروشی که دکور و دیزاین شیکی داشت وسوسه کرد کمی نگاه خرج کند.


romangram.com | @romangram_com