#من_تو_او_دیگری_پارت_193
ارمیتا: اون رفتن ارزش نداشت... چون دلت برای گریه هام سوخته بود میخواستی منو ببری سینما...
امیر: همیشه فکر میکردم لج کردی نمیای...
ارمیتا: اون موقع هم خوشم نمیومد از سر ترحم کسی برام کاری کنه!
امیر خندید و ارمیتا گفت: هنوزم اون فیلم وندیدم!
امیر سری تکان داد و ارمیتا از اتاق خارج شد.********
بعد از ظهر گرمی بود ... با تمام زم*س*تانی بودنش خانه زیادی گرم بود. در واقع بیرون سرد بود ولی خانه گرم بود.
هرچند او با اب سرد دوش گرفته بود و از سرما می لرزید و به افسانه غر میزد که بخاطر حس گرمایش تمام شوفاژ ها را خاموش کرده بود و او داشت سگ لرزمیزد...ولی به هرحال بعد ازظهر زم*س*تانی برای او زیادی سرد بود.
ارمیتا حوله را مثل روسری روی سرش انداخته بود...
با دیدن افسانه که درتلفن پچ پچ میکرد با چشم به دنبال پدرش گشت.
رو به افسانه پرسید:بابا کجاست؟
افسانه: گوشی... رفت بیرون...
ارمیتا: چرا؟
افسانه: مرصاد یه دقه... رو به ارمیتا گفت: چه میدونم... برای جمعه قراره بره شمال داره کارای زمینا رو پیش میبره...
افسانه:الو مرصاد... اهان... و دوباره گفت:گوشی... و رو به ارمیتا که وسط سالن به او نگاه میکرد گفت: میای بریم خرید؟
ارمیتا:خرید؟؟؟ خرید چی؟
افسانه: هرچی میای؟
ارمیتا بی میل نبود ...
افسانه :مرصاد ارمیتا هم میاد... اره... باشه... ساعت چند؟ الان؟اکی... باشه ... الان میایم...
ارمیتا پوف کلافه ای کشید و به سمت اتاقش رفت.
هنوز سشوار را برای خشک کردن انبوه موهای خیسش روشن نکرده بود که صدای جیغ افسانه درامد: چرا هنوز اماده نیستی؟
ارمیتا پوفی کشید یک لحظه چشمهایش رابست تا پنج شمرد و پالتوی کرمش را روی استین بلند نارنجی نخی اش پوشید... شال پشمی قهوه ای اش را هم روی موهای خیسش گذاشت کیف ورنی مشکی اش را برداشت وبدون هیچ ارایشی پشت سر افسانه که هنوز غر میزد راه افتاد.
پوت های خز دار مشکی اش را از جاکفشی برداشت... مرصاد و برانوش هم اماده بودند.
برانوش چرا باید می امد؟
خیلی برای دیپورت شدن به اتاقش دیر شده بود... ترجیح میداد افسانه را سر وته کند.
امیدوار بود حداقل اینطور برنامه ریزی ها اتفاقی باشد که البته مسلما اتفاقی بود وگرنه افسانه عقلش به این چیزها قد نمی داد.
romangram.com | @romangram_com