#من_تو_او_دیگری_پارت_192

ارمیتا :برمنکرش لعنت... از جابلند شد وگفت: من برم یه دوشی بگیرم... بعدش هم زنگ بزنیم نهار سفارش بدیم...

امیر به ارمیتا نگاه کرد وارمیتا درپرسش این نگاه گفت: مشکلی هست؟

امیر: مطمئنی؟

ارمیتا:از چی؟

امیر: ته دلت راضیه؟ راضی هستی من با پدر نامزد سابقت همکاری کنم؟

ارمیتا لبخندی زد وگفت: چرا که نه... اصلا حتی نباید هم بهم میگفتین...

امیر سری تکان داد و ارمیتا گفت: من برم ببینم اب برای دوش گرفتن گرم هست یا نه ... به این اقا رضا و اقا مهدوی هم بگین بجای استشهاد جمع کردن و دید زدن و کلانتری کردن تو ساختمون یه فکری به حال اب ساختمون بکنن...

ارمیتا میخواست از اتاق خارج شود که امیر گفت: پیشنهادشو رد کردم.

ارمیتا یکه ی واضحی خورد... سرجایش ایستاد وبا تعجب از سر شانه به امیر نگاه کرد.

امیر لبخندی زد وگفت: تا گفت یه نه پرت کردم تو صورتش و خلاص...

ارمیتا لبخند یک طرفه ای زد وگفت: اگرم پیشنهادشو قبول میکردید مشکلی نبود ...

امیر نفس عمیقی کشید وگفت: خوشحالم که حساسیت بخرج نمیدی...

ارمیتا چینی به بینی اش انداخت وگفت: داشتین منو امتحان میکردین؟؟؟

امیر خندید و گفت: ناراحت شدی؟

ارمیتا: ابدا... بهر حال منم توبازار و کار هستم ... تو مسائل کاری فقط سود وضرر بررسی میشن ... نه مسائل شخصی و خانوادگی...

ارمیتا لبخندی زد و رو به پدرش که خیره خیره نگاهش میکرد گفت: چیه؟چرا اینطوری نگام میکنین؟

امیر:چند وقت دیگه سالگردشه...

ارمیتا:میدونم... یه پنج شنبه باید برم سرخاکش...

امیر ابروهایش را بالا داد وگفت:باید؟!

ارمیتا:دستش از دنیا کوتاهه... هرچی بوده یا نبوده جوون بود ادم دلش میسوزه... خوش تیپ... نبوغ مملکت!

امیر: چقدر بزرگ شدی...

ارمیتا دست به سینه به چهار چوب در تکیه داد و گفت: دوست داشتی همون دخترکوچولوی نق نقوی لوس خودشیفته باشم؟

امیر لبخندی زد و گفت: اره ... یه دختر لوس که به خاطر نمره ی نوزده و نیم ریاضی یه شب تا صبح گریه کرد...

ارمیتا: اخه قرار بود اگر بیست بشم بریم سینما گلنار و ببینیم...

امیر: من میخواستم ببرمت ...


romangram.com | @romangram_com