#من_تو_او_دیگری_پارت_191
ارمیتا م*س*تقیم به پدرش نگاه میکرد.
امیر دستی به گردنش کشید و از نگاه خیره ی اوغافلگیر شد.
ارمیتا پوفی کشید وگفت: بگین اون چیزی که قراره بگین... پشت گزارش وچمدون قایم نشید...
امیر بلند خندید وگفت: هیچی و نمیشه از چشمت پنهون کرد نه؟
ارمیتا: بیخود که رییس شرکت نشدم...
امیر همچنان با خنده گفت:بیچاره کارکنانت... ازت حسابی حساب میبرن...
ارمیتا کش و قوسی امد و گفت: ای میشه گفت...
امیر سری تکان داد و ارمیتا گفت: طفره نرو اق امیر ما خودمون ختم روزگاریم!
امیر با لبخند گفت: امروز که رفتم برای گرفتن جواز زمین های شمال اتفاقی علیزاده رو دیدم...
به صورت ارمیتا نگاه کرد و گفت: پدر رامین!
ارمیتا نیشخندی زد وگفت: اینقدرا هم الزایمر ندارم که اسم علیزاده رو راحت فراموش کنم...
امیر خندید و ارمیتا گفت:خوب... حالشون چطور بود؟
امیر : شکسته شده بود... ولی سر پا بود.
ارمیتا دستهایش را درهم قلاب کرد وگفت: خدا رو شکر...
امیر: بهم یه پیشنهاد کار داد...
ارمیتا اخمی کرد وگفت: مگه قرار نبود بازنشست بشین؟ بازم کار؟
امیر: بشینم خونه به حرفهای خاله خانباجی مامانت و فرح گوش بدم؟؟؟
ارمیتا خندید وگفت: بی شوخی... مگه بازم میخواین ساخت وساز راه بندازین؟
امیر: بالاخره باید به زمینا یه سامونی بدم... سرمایه است...
ارمیتا: حالا اقای علیزاده چی می گفت؟ میخواین باهاش شریک بشین؟
امیر: راستش جواب قطعی بهش ندادم... گفتم اول با تو راجع بهش صحبت کنم...
ارمیتا شانه ای بالا انداخت و راحت گفت: برای چی ؟ اصلا نیازی نبود...
امیر: میخوای بگی برات مهم نیست؟
ارمیتا: دقیقا همینو میخوام بگم...
امیرخندید وگفت: تفاهم پدر ودختری...!
romangram.com | @romangram_com