#من_تو_او_دیگری_پارت_189

ارمیتا با اخم به او زل زده بود.

نمیدانست از کجا انقدر دقیق ست بودن حلقه هایشان را تشخیص داد ولی خوب تشخیص داد!

پسر با لبخند مسخره و نگاهی که صفت ه*ر*زه را ارمیتا به ان نسبت میداد گفت:شما زحمت کشیدید همسرم رو...

همان لحظه برانوش وارد اتاق شد و رو به ارمیتا گفت: ما دیگه کاری اینجا نداریم... بریم!

پسر بور چپ چپی به برانوش رفت ورو به ارمیتا گفت: از اشنایی تون خوشحال شدم...

ارمیتا به صورت سفید وچشمهای قهوه ای و موهای قهوه ای روشن او زل زده بود.

برانوش متحکم گفت: ارمیتا...

ارمیتا تکانی خورد... به سمت مبل امد و کیفش را از رویش برداشت.

پسر بور دوباره گفت: بخاطر لطفتون ممنون...

ارمیتا چیزی نگفت... همراه برانوش از اتاق او خارج شدند.

برانوش دستهایش را در جیبش کرد و ارمیتا گفت: از کجا به شوهرش زنگ زدید؟

برانوش نفس عمیقی کشید و گفت: شماره اش توی موبایلش ذخیره بود!

ارمیتا اهانی گفت ورو به برانوش دوباره پرسید: مشکلش چی بود؟

برانوش پوفی کشید وگفت: سر بارداری نگین مسمومیت حاملگی داشت... این بار فقط یه افت فشار ساده بود... با توجه به اینکه چند وقت پیش هم تصادف کرده بود...

ارمیتا:تصادف؟

برانوش: دکترش که میگفت ضرب دیدگی ها وکبودی هاش بخاطر تصادفه ... بنظر نمیومد برخورد فیزیکی داشته باشه...

ارمیتا: این پسره همونه که تو سفارت باهاش اشنا شده بود؟

برانوش سری به علامت اره تکان داد ... در محوطه کنار او ارام قدم برمیداشت.

سردردش نه تنها بهتر نشده بود که حتی بدتر هم شده بود.

ارمیتا کیفش را شانه به شانه کرد و م*س*تقیم خیره بود درهمان حال گفت: چقدر زشت بود!

برانوش به نیم رخ ارمیتا زل زد و ارمیتا شانه هایش را بالا انداخت وگفت: عین اسهال میموند ...

خیره خیره نگاهش کرد وکمی بعد پقی زد زیر خنده...

برانوش درمیان خنده هایش فکر کرد همان آدم بود ... همان دختر سخت که ظاهرا هیچ کس برایش مهم نیست ولی حداقل با حرفهایش با تمام مرزی که دور خودش کشیده است... با تمام خشکی ها و خانمی و نجابت و مدیر بودنش... با تمام جذابیتش که بعد از رنگ کردن وصاف کردن وهایش صاحبش شده بود ... با تمام بی رنگ و رو بودن چهره اش ... اما جذاب بودنش... یک رنگ بودنش... با تمام اخلاق خشک و مهربانش... حداقل در شرایط خاص میتوانست همراه باشد... با ان پریسنگ نافش میتوانست کسی باشد که در اوج گرفتگی او را بخنداند... مایه ی ارامش باشد و... سردردش را بدون خوردن مسکن کمی ارام بخشد.

حداقل مطمئن بود اگر او را دوست دارد به خاطر تک تک جستجوهایش در شخصیت محکم و پیچیده ی او بود... حداقل مطمئن بود که اگر یک هفته شب و روز به او ورفتار و منشش فکر میکند وقتش را نه تنها تلف نکرده است بلکه حتی فکر کردن به موجودی مثل او مایه ی ارامش است... حتی رفتار خودش در قبال او ... میدانست جایی را اشتباه کرده است... میدانست تندرفته است... میدانست به دختری مثل او که نیازی به کسی ندارد چون همواره همیشه به خودش متکی بوده نباید در پارکینگ میان لکه های روغن ... میان اتومبیل ها و... با صدای موتورخانه... جلوی درب اسانسور گفت دوستت دارم!

حداقل مطمئن بود ان روز که به او صراحتا گفت که دوستش دارد... واقعا از سر دوست داشتن بود نه فکری احمقانه درباره ی منش او یا قیاس او با کسانی که یک تار موی گندیده ی ارمیتا می ارزید به هزاران تا مثل انان...


romangram.com | @romangram_com