#من_تو_او_دیگری_پارت_188

برانوش وارد اتاق شد ... ارمیتا نفس عمیقی کشید .بوی سیگار میداد.

به چهره ی منقبضش نگاهی انداخت و برانوش اما به صورت لادن زل زده بود.

هراز گاهی هم نفسش را مثل پوف بیرون می فرستاد.

ارمیتا خودش هم نمیدانست چرا به حرکات او زل زده است.

کلافگی اش انقدر بارز بود که حس میکرد باید چیزی بگوید یا حرفی بزند یا ... درهرحال او وظیفه نداشت همسرسابق باردار شده از شوهرجدیدش را به بیمارستان بیاورد... هزینه هایش را بپردازد یا ...

برانوش به دیوار تکیه داد... دو دستی به موهایش چنگ زد .

ارمیتا از جا بلند شد و مقابلش ایستاد.

اهسته گفت:طوری شده؟

برانوش به او نگاه کرد ... حدقه ی چشمانش به سرخی میزد... درحالی که هنوز کمی پلک هایش پف دار بود گفت: نه...

این نه برای مجاب شدن ارمیتا کافی نبود.

با این حال دوباره نپرسید چرا طوری هست!

از پنجره به محوطه ی بیمارستان نگاه میکرد... زیرچشمی بدون اینکه اراده ای داشته باشد او را هم می پایید.

برانوش پیشانی اش را می مالید...

ارمیتا دست به سینه ایستاد وگفت: سرتون دردمیکنه؟

در این هاگیر و واگیر چه اصراری داشت دوم شخص جمع خطابش کند...

برانوش پوفی کشید وبا چهره ی سرخ شده ای گفت: من خوبم...

ارمیتا:مسکن دارم...

برانوش حرفی نزد.

ارمیتا به زمین خیره شد ... برانوش سلانه سلانه از اتاق خارج شد.

نگاهش را از زمین به لادن دوخت...

هنوز نگاه کردنش به چهره ی بیهوش او ادامه داشت که در باز شد.

پسر بوری وارد اتاق شد.

بالای سر لادن ایستاد ... روی او خم شد... اهسته گفت:عزیزم...

لادن واکنشی نشان نداد. هنوز بیهوش بود ... بخاطر ضعف و خستگی ... یا چیزی مشابه این ها...

پسر بور متوجه ارمیتا شد...


romangram.com | @romangram_com