#من_تو_او_دیگری_پارت_187
شیدا: هیچی پسرم... این دختر اینجا از حال رفت... منم اوردمش خونه... حق با ارمیتاست باید ببریمش بیمارستان...
ارمیتا شانه ای بالا انداخت و گفت: من عجله دارم باید برم شرکت ... شما باید...
برانوش با اخم واضحی گفت: من ببرمش؟
ارمیتا مداخله کرد و گفت: بهرحال همسر سابق شماست و امروز لابد با شما قرار داشته که تا اینجا اومده...و...
برانوش زمزمه کرد: چه جور قراری بوده که من ازش خبر نداشتم...
شیدا: اگر کمک نمیکنید زنگ بزنم اوژانس... اون طفل معصوم بی حال هنوز افتاده...
برانوش پوفی کشید وگفت : من امروز ماشینم دست مرصاده...
ارمیتا: ماشین من هست!
برانوش نفس عمیقی کشید و شیدا گفت: بیا تو پسرم.. بیا کمک کن... الان هم خودش هم بچه اش تلف میشن!
برانوش دگمه های پیراهنش را بست و سر به زیر وارد خانه شد. ارمیتا در واحد برانوش را بست و دگمه ی اسانسور را زد ...
وقتی برانوش لادن را ب*غ*ل کرد و از جلوی چشمهای ارمیتا وارد اسانسور شد شیدا گفت: میرم زیرگاز وخاموش کنم...
برانوش پوفی کشید وگفت:شما نمیخواد زحمت بکشید خانم ارمند ... من خودم می برمش بیمارستان...
ارمیتا هم وارد اسانسور شد... دگمه ی پی را فشار داد ... برانوش تشکری کرد و ارمیتا فکر کرد مادرش اصلا فکر نمیکند که همسر سابق برانوش چه ربطی به او دارد که او تازه بخواهد او را به بیمارستان برساند... بدتر ازهمه اینکه او استارت را زده بود.
برانوش داشت به نفس نفس می افتاد.... خوب لادن سنگین بود.
ارمیتا در عقب را باز کرد و روی صندلی عقب نشست... برانوش سر لادن را روی پای ارمیتا گذاشت....
ارمیتا نفس عمیقی کشید و سوئیچ را به سمت برانوش گرفت و گفت: شمابرونید...
برانوش پوفی کشید و ارمیتا پرسید: میخواست نگین و ببره؟
برانوش دنده عقب گرفت واز پارکینگ خارج شد.
از اینه نگاهی به عقب انداخت وگفت: قبلش به من اطلاعی نداده بود!
ارمیتا سری تکان داد و برانوش گفت: ازمادرت بعدا تشکر کن ... نشد درست و حسابی ازشون تشکر کنم!
ارمیتا به صورت لادن نگاه کرد... جذابیت خاصی نداشت ... بیشتر مژه های بلندش و ابروهای کمانی اش به چشم می امد.
نفس عمیقی کشید و گفت: شاید اگر میدونست نگین پیش شما نیست نمیومد!
برانوش حرفی نزد...
ارمیتا هم سرش را به شیشه ی ماشینش تکیه داده بود!
ارمیتا بالای سر لادن نشسته بود.
romangram.com | @romangram_com