#من_تو_او_دیگری_پارت_186
ارمیتا پوفی کشید و گفت: کجا پیداش کردی؟
شیدا: تو ماشینش جلوی پارکینگ بی حال بود... رفتم بهش تذکر بدم که از جلوی پارکینگ بره کنار دیدم رنگ به رو نداره...
در ادامه ی حرفش گفت: ازهمسایه ی رو به رویی هم پرسید...
ارمیتا سرش را بلند کرد و گفت: خوب... خوب چی پرسید؟
شیدا شانه ای بالا انداخت و گفت: هیچی... فقط پرسید هستن یا نه... برو از دارو خونه یه سرم قندی بگیر...
ارمیتا با جیغ گفت:مامان دختره حامله است طوریش بشه...
شیدا چشم غره ای به او رفت و گفت: نه که نمیدونم....
ارمیتا پوفی کشید و گفت: من اصلا باید برم شرکت... خداحافظ!
در رابست ... نفس عمیقی کشید... در ورودی منزل برانوش زیادی در میدان دیدش بود ... یعنی لادن با برانوش قرار داشت؟!
نفس عمیقی کشید وتقه ای به در زد...
جوابی نیامد... دوباره ضربه ای به در زد و کمی بعد صدای قدم هایی را شنید و در باز شد. با دیدن موهای اشفته و چهره ی خواب الودش نفس عمیقی کشید وگفت: سلام...
برانوش گیج از حضور او جلوی در خانه اش حتی دهانش به سلام هم نچرخید...
ارمیتا کیفش را روی شانه جابه جا کرد و گفت: امروز با لادن قرار ملاقات داشتید؟
برانوش اخم هایش را در هم گره زد وگفت:بله؟
ارمیتا پوفی کشید وگفت: مثل اینکه جلوی خونه از حال رفته...
برانوش با منگی گفت: کدوم خونه؟
ارمیتا سری تکان داد و گفت: اینجا... توی ماشینش از حال رفته ... فکر میکنم بهتر باشه ببریدش بیمارستان...
برانوش : ارمیتا من اصلا متوجه نمیشم!
ارمیتا به سمت واحدشان رفت وزنگ زد...
شیدا در را باز کرد و گفت: تو که هنوز نرفتی؟
ارمیتا دست به سینه معرفی کرد: مادرم... ایشون هم برانوش... همسر سابق لادن...
شیدا سری تکان داد وگفت:خوبی پسرم؟
برانوش هنگ کرده بود... نفس عمیقی کشید و با لبخندی مصنوعی گفت:رسیدن بخیر... ببخشید چه خبر شده؟
romangram.com | @romangram_com