#من_تو_او_دیگری_پارت_185
کمی بعد آیفون زنگ خورد. با دیدن ارمیتا نفس راحتی کشید و در را باز کرد و درجواب پیغام فرح تنها نوشت:اتفاقی افتاده است و بعدا با او صحبت میکند...
ارمیتا وارد خانه شد وگفت: از صبح گوشیم جا مون...
با دید ن دختری که وسط حال با شکم برامده ای و رنگی پریده وصورتی کبود خوابیده بود نفسش حبس شد.
شیدا با کلافگی گفت: برو از اتاق فشار سنج و بیار... دختره ببین به چه روزی افتاده...
ارمیتا با گیجی به مادرش نگاه کرد و شیدا با تشر گفت:ارمیتا!
ارمیتا فورا به اتاق رفت... وسایل وکیف را اورد ... مادر امداد گرداشتن قطعا این بساط را هم باید میداشتند!
با کلافگی بالای سر دختر نشست وگفت: مامان من باز تو یکی و تو خیابون پیدا کردی حس کمک کردن و نوع دوستی بازیت گل کرد اوردیش خونه؟ بابا شاید دزد باشن... شاید خلاف کار باشن... شاید نقشه داشته باشن... بعد من از خودم میپرسم افسانه این همه سادگی وا زکجا اورده... و به دختر نگاه کرد... بنظرش اشنا بود ...
شیدا اهسته گفت:لادن جان... صدامو میشنوی؟؟؟
لادن؟
با گیجی دوباره به چهره ی کبود و بی رنگ و روی او خیره شد ... لادن!
شیدا فشارش را گرفت و گفت: طفل معصوم فشارش پایینه ...
ارمیتا نگاهش را از روی صورت لادن به سمت چهره ی مادرش چرخاند وگفت : نیومده شروع شد؟
شیدا: توقع داشتی بی تفاوت از کنارش رد بشم؟
ارمیتا پوفی کشید وگفت: مامان من کشته ی این حس انسان دوستی شمام!
شیدا نفس عمیقی کشید وگفت: یه کم استراحت کنه حالش بهتر میشه... رو به ارمیتا گفت: تو مگه نباید شرکت باشی؟
ارمیتا: موبایلمو جا گذاشتم...
شیدا:اینقدر مهم بود؟
ارمیتا پوفی کشید وگفت: وقتی قرار باشه به یکی زنگ بزنم و فقط شماره اشو تو گوشیم ذخیره کردم ... بله خیلی مهمه...
شیدا به سمت اتاق رفت... از لا به لای چمدان های هنوز بسته گذشت و پتویی برداشت ... به هال باز گشت.
ارمیتا بالای سر لادن نشسته بود و با خیرگی به او زل زده بود.
شیدا نفس عمیقی کشید وگفت: چرا به مردم اینطوری زل زدی؟
ارمیتا با حواس پرتی گفت:هان؟
شیدا: انگار غیر آدمی زاده...
ارمیتا پوفی کشید و گفت: کجا پیداش کردی؟
شیدا: تو ماشینش جلوی پارکینگ بی حال بود... رفتم بهش تذکر بدم که از جلوی پارکینگ بره کنار دیدم رنگ به رو نداره
romangram.com | @romangram_com