#من_تو_او_دیگری_پارت_184
راننده هم زن بود... چراکه با ان شال نارنجی و موهای بلوطی رنگ سرش راروی فرمان گذاشته بود.
شیدا دوباره به شیشه زد وگفت: خانمم جلوی پارکینگ پارک کردید!
دختر به ارامی سرش را بالا اورد...
شیدا با گیجی به چهره ی کبودش زل زد... کمی روی بینی اش هم خون خشک شده بود.
شیدا با هول در را باز کرد وگفت:دخترم حالت خوبه؟
با توجه به شکم بزرگش لبش را گزید و پرسید:تصادف کردی؟
ولی بدنه ی سالم اتومبیل حرف دیگری میزد.
دختر با بی حالی گفت: نه ... یخرده سرم گیج رفت...
شیدا: پیاده شو بیا تو یه ابی به سرو صورتت بزن... بیا دخترم... صورتت چرا کبوده؟ بیا بریم بهت یه اب قندی چیزی بدم... با این حالت چرا نشستی پشت فرمون؟
دختر میخواست امتناع کند که شیدا بی توجه به ممانعتش گفت:دخترم خونه ی ما همین اپارتمانه... بیا بریم بشین یخرده حالت جا بیاد... شاید احتیاج داشته باشی بری بیمارستان... یا درمانگاهی!
شیدا او را به خودش تکیه داد وبا کلید در را باز کرد.
اقا رضا با دیدن ان دختر باردار که قبلا هم در اسانسور او را همراه ساکن به نسبت جدید الورود دیده بود پوفی کشید و گفت: خانم ارمند کمک میخواین؟
شیدا سوئیچ را از دست دختر گرفت وگفت:اقا رضا برو ماشین وقفل کن ...
و همراه او به اسانسور رفت...
کمکش کرد روی مبل بنشیند... شالش رادراورد به اشپزخانه رفت تا یک لیوان اب قند فراهم کند.
درحالی که بر میگشت گفت:دخترم اسمت چیه؟
دختراهسته گفت:لادن...
شیدا لیوان محتوی اب قند را نزدیک لبهای او اورد وگفت: دخترم چند ماهه ای؟ صورتت چی شده؟
لادن نفس عمیقی کشید و گفت: مهم نیست... نزدیک شش ماه... همسایه ی رو به روییتون نیستن؟
شیدا: چه میدونم والله... سرو صدایی که نمیاد... چطور؟
لادن لبهایش را با زبان خیس کرد وگفت: من دیگه بهتون زحمت نمیدم... باید برم...
سعی کرد روی پایش بایستد که حس کرد همه چیز مدور دور سرش میچرخد و وسط هال جلوی چشم شیدا از هوش رفت.
شیدا خاک برسرمی گفت و درحالی که بالای سرش نشسته بود و به ارامی به صورت نیمه کبودش ضربه میزد ...
لادن یک لحظه چشمهایش را باز کرد ودوباره پلکهای سنگینش روی هم افتاد.
شیدا کوسنی از روی مبل برداشت و زیر سر لادن گذاشت...
romangram.com | @romangram_com