#من_تو_عشق_پارت_196


ــ یه دختر کوچولو بهم میدی؟

ابروهام پرید بالا...

ــ ولی ما یه دختر داریم...

ــ داریم... ولی من یکی دیگه هم میخوام... یه دختر کوچولو با چشمای آبی... مثل تو...

چند لحظه به چشماش خیره شدم... نگاهش رو توی صورتم چرخوند... فرهاد به من یه پسر داد... یه پسر با چشمای مشکی مثل خودش... پسری که توی تموم سال های دوری از فرهاد بهم یادآوری میکرد قلبم رو به یه مرد مغرور باختم... یه دختر داشتم... دختری که شاید من مادر واقعیش نبودم اما مثل بچه خودم قبولش کردم و دوستش داشتم... و حالا فرهاد از من بچه دیگه ای میخواست...بچه ای با چشمای من که اینبار به فرهاد یادآوری کنه چجوری دلش رو باخت... خندیدم و بدون اینکه نگاهم و از نگاهش بگیرم سرم و بالا آوردم و بوسیدمش و مهر تایید به خواسته اش زدم...

.....................................

اولین جایی که دیدم ماشین و پارک کردم و به سرعت پیاده شدم و با قدم های تند به سمت ساختمان رو به رو رفتم... از دیدن در باز آسانسور به سمتش پرواز کردم... رسیدن به طبقه مورد نظرم به اندازه یک سال طول کشید... منشی با دیدنم بلند شد و سلام کرد... همونطور که به سرعت به سمت اتاق میرفتم جوابشو دادم... دو ضربه به در زدم و درو باز کردم... با دیدنم از پشت میز بلند شد و اومد طرفم...

ــ سایه؟ عزیزم تو اینجا چکار میکنی؟

با یک قدم بلند خودمو بهش رسوندم و از گردنش آویزون شدم... دستاش رو کمرم نشست...

ــ چیزی شده؟ بچه ها خوبن؟ سایه؟

بدون اینکه دستمو از دور گردنش بر دارم ازش فاصله گرفتم... صورت خندونم رو که دید خیالش راحت شد... آروم کمرم رو نوازش کرد:

ــ چی شده شیطون؟


romangram.com | @romangram_com