#من_تو_عشق_پارت_195
ــ کوفت... از خداشم باشه... واسه هفته دیگه داریم میایم... خودتو آماده کن که برات هزارتا کار دارم...
بعد از خداحافظی با مهتاب به فرهاد داشت با تعجب نگاهم میکرد نگاه کردم و با خوشحالی دستامو بهم زدم...
ــ مهتاب و پرهام دارن میان ایران... قراره با هم ازدواج کنن...
ــ واقعا؟ ببینم مگه پرهام...
دستامو دور گردنش حلقه کردم و قبل از اینکه ادامه حرفش رو بگه گفتم:
ــ اون روز فقط برای اینکه عکس العمل تو روببینم اونجوری باهاش حرف زدم وگرنه منو پرهام فقط با هم دوستیم...
با خنده ای که سعی میکرد کنترلش کنه اخم کرد و تو یه حرکت سریع منو خوابوند روی مبل و دستاش و گذاشت دو طرفم که نتونم فرار کنم... صورتش رو نزدیک آورد و خیلی جدی گفت:
ــ حالا دیگه منو سر کار میزاری... میدونی تنبیه این کارت چیه یا نه؟
از ته دل خنده ای کردم...
ــ خوب چیه؟
رو صورتش هم اخم داشت هم لبخند... تو فکر فرار از دستش بودم که با بوسه اش غافلگیرم کرد... دوباره عشق ذره ذره به قلبم تزریق شد... حلقه دستام و دور گردنش محکم تر کردم... ازم فاصله گرفت و تو چشمام خیره شد... دیگه اخم نداشت... تنها چیزی که اون لحظه از چشماش پیدا بود عشق بود... بوسه ای به پیشونیم زد و گفت:
ــ من یه چیزی میخوام...
ــ چی؟
romangram.com | @romangram_com