#من_تو_عشق_پارت_192


از یاداوری اینکه منم رفته بودم دقیقا پویا رو به عنوان وکیلم انتخاب کرده بودم سرم و انداختم پایین و خودمو مشغول بازی با دستام کردم.... آروم خندید و چونه ام رو گرفت و سرم و آورد بالا...

ــ حالا نمیخواد خجالت بکشی... منو نگاه کن...

چشمای خجالت زده ام رو دوختم توی چشماش... همونطور که پشت دستمو نوازش میکرد ادامه داد:

ــ پویا و شقایق همدیگه رو از قبل میشناختن

ــ یعنی... یعنی چی؟

لبخند مهربونی زد

ــ اون چیزی که فکر میکنی نیست... اونا هم رشته بودن و دوستی معمولی داشتن... از کجارو نمیدونم ولی وقتی شقایق میفهمه تو دنبال وکیل میگردی تو رو به پویا به عنوان دوست صمیمیش معرفی میکنه و ازش میخواد که کارت رو هرچه زودتر درست کنه اما به کسی نگه که شقایق و میشناسه... پویا رو تا حدودی میشناختم... میدونستم چجور آدمی هست به همین خاطر بهت هشدار دادم...

ــ باورم نمیشه... یعنی شقایق تمام مدت خبر داشته که من میخوام بی خبر طلاق بگیرم و برم؟

سرش و تکون داد... فکر میکردم کارای شقایق فقط محدود به نیش و کنایه و حرف زدن هست نمیدونستم برای جدایی ما تا این حد پیش میره...

ــ تو از کی این موضوع و فهمیدی؟

ــ بعد از مرگ شقایق بود که فهمیدم... اما دیگه خیلی دیر بود... حالا بگو ببینم خانم خوشکلم میتونی شقایق رو هم ببخشی... فکر میکنم الان به بخشیده شدن احتیاج داره...

سعی کردم بغضمو مخفی کنم...


romangram.com | @romangram_com