#من_تو_عشق_پارت_191
ــ بیا اینجا ببینم...
دستمو کشید و منو نشوند روی پاش... پشت دستمو بوسید... دیگه از فرهاد اخموی مغرور گذشته خبری نبود... با این حال بازم تو دلم اعتراف میکردم فرهاد هرجور باشه بازم عاشقشم...
ــ خیلی خوشحالم که با پدرت آشتی کردی
ــ بایدم خوشحال باشی بابام همیشه طرفدار تو بود...
دستم و تو دستش قفل کردم...
ــ تو هم... منو میبخشی؟
اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست:
ــ برای چی؟
ــ برای اینکه... رفتم... با بچه بازی و بی فکری زندگیمون رو خراب کردم... آران و ازت مخفی کردم... اگه هم به خودم هم به تو فرصت بیشتری میدادم شاید هیچوقت از هم جدا نمیشدیم...
ــ مقصر تو نبودی... هر دوی ما اشتباه کردیم... دیگه نمیخوام به گذشته فکر کنی
ــ شقایق...
دستشو گذاشت روی لبم نزاشت ادامه بدم...
ــ شقایقم مال گذشته ها بود... اما حالا که اینقدر دلت میخواد بدونی باید یه چیزایی رو برات بگم... پویا رو یادته؟همون که ازت خواستم بهش نزدیک نشی...
romangram.com | @romangram_com