#من_تو_عشق_پارت_190


ــ خونمون...

منظورش رو فهمیدم... تمام سعی خودم رو کردم تا هیجانم رو کنترل کنم:

ــ اینجا خونه ماست؟

ــ خوشت نیومده؟

ــ ولی ما که خونه داریم...

ــ اونجا دیگه خونه ما نیست... قراره یه زندگی جدید رو شروع کنیم... من و تو و بچه ها... فکر کردی نفهمیدم اونجا رو اصلا دوست نداری؟

چشمکی زد... رو به روش ایستادم... دستم رو دور گردنش حلقه کردم و لبخند اطمینان بخشی زدم:

ــ اینجارو دوست دارم... زندگی با تو و بچه هامون رو دوست دارم... تو رو دوست دارم...

برق چشماش رو به خوبی حس کردم... دستمو بالاتر بردم و انگشتام رو توی موهاش قفل کردم... سرش رو پایینتر آورد... بی قراری تو نگاهش موج میزد...

ــ منم تو رو دوست دارم... بیشتر از هر چیزی توی این دنیا...

بعد از رفتن مهمون ها لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین... یک هفته ای میشد که به خونه جدیدمون اومده بودیم... توی دلم خداروشکر کردم که همه از دیدن من و فرهاد و بچه ها کنار هم خوشحال بودن... اول به بچه ها سر زدم... هر دو اینقدر شیطونی کرده بودن که زود خوابشون برد... هر دو رو بوسیدم و رفتم بیرون... الان به تنها چیزی که احتیاج داشتم آرام بخشی به اسم فرهاد بود... جلو تلویزیون نشسته بود و کانال ها رو زیرو رو میکرد... از پشت سر آروم نزدیک شدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم و گونه اشو بوسیدم... خندید و سرش و بالا آورد... با اینکه برای مهمونی خیلی کمکم کرده بود اما خسته نبود...

ــ فرهاد... نمیخوای بخوابی؟


romangram.com | @romangram_com