#من_تو_عشق_پارت_188
ــ صبح این و روی تخت پیدا کردم... همه چیز یادم اومد... همون موقع اومدم خونتون اما بازم دیر رسیده بودم... رفته بودی... این بار خیلی دور... جایی که هیچکس نمیدونست... باید دنبالت میگشتم... پیدات میکردم و دیگه اجازه نمیدادم ازم دور باشی اما نخواستم به زور نگهت دارم...
از شوک حرفاش قدرت حرف زدن نداشتم... بی صدا به حلقه ام که توی دستش بود نگاه میکردم... چونه ام رو گرفت و سرم رو بالا آورد:
ــ تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که اون برگه ها رو امضا نکنم... وقتی مامان و عاطفه حال خرابم رو میدیدن بابا رو به ازدواج من و شقایق راضی کردن اما اینبار من بودم که زیر بار نمیرفتم... یه روز مامان اومد خونه ام... گریه کرد... التماس کرد... خواست راضیم کنه تا شاید اینجوری به زندگی عادیم برگردم... طاقت دیدن اشکاش رو نداشتم... قبول کردم... اوایل زندگیم با شقایق شبیه هر چیزی بود جز زندگی اما کم کم به خودم اومدم... تا اینکه آرام به دنیا اومد و شقایق.... آرام همه امید زندگیم بود... روزیکه تو خونه عاطفه دیدمت... وقتی حرفات رو با آرام شنیدم کینه جای دلگیری رو گرفت... فهمیدم یه پسر داشتم که از وجودش بی خبر بودم... انکار نمیکنم.... اولش فقط قصد داشتم اذیتت کنم... با گرفتن آران اونقدر اذیتت کنم تا بفهمی این چند سال چی کشیدم اما کم کم آتیشم خاموش شد... حالا فقط میخواستم آران رو بهونه کنم تا بتونم تو رو برگردونم...
دوباره جعبه رو جلوم گرفت و تو چشمام خیره شد:
ــ سایه... اینو از من قبول میکنی؟
چشمام رو بستم و باز کردم تا مطمئن شم خواب نیستم...
ــ من همه حرفام رو زدم... دوست ندارم مثل این سه هفته به اجبار توی خونه ام بمونی... اگه اینو قبول کنی خانوم خونه ام...
دستم و روی دستش گذاشتم و با بغض حرفش رو قطع کردم:
ــ فرهاد...
ــ شششش... مجبور نیستی الان جواب بدی...
حرف هایی رو که چند سال پیش منتظر بودم بشنوم رو امشب شنیدم... رویایی که میخواستم واقعی باشه امشب حقیقت پیدا کرد... مگه میشد به اعتراف صادقانه عشق مردی که عاشقش هستی گوش کنی و گذشته های تلخ رو فراموش نکنی... اشکام رو کنار زدم و خندیدم:
ــ این حلقه خودمه... نمیدوستم کجا گمش کردم... واقعا اینو بهم پس میدی؟
romangram.com | @romangram_com