#من_تو_عشق_پارت_187

با لبخند دستمو کشید و برد سمت سالن:

ــ آها... پس خونه رو که خالی دیدی ترسیدی...

دستم و کشیدم و ایستادم...

ــ صبر کن ببینم... دروغ گفتی؟

ــ خوب نمیدونستم چه جوری از خونه بیارمت بیرون...

نگاه پر از تعجبم رو که دید لبخند شیطونی روی لبش نشست:

ــ نترس... نمیخورمت...

ــ چرا نمیگی اینجا چه خبره؟واسه چی منو آوردی اینجا؟

کلافه رو به روم ایستاد... منتظر نگاهش کردم تا حرفی بزنه... دلیل این کارا چی بود؟... دلیل پوشیدن این لباسای رسمی چی بود؟... فاصله کمی که بینمون بود رو با یه قدم پر کرد... سرم رو بالاتر گرفتم...

ــ باید باهات حرف میزدم... خیلی وقته برای امروز برنامه ریزی کرده بودم... باید زودتر از این ها حرفام رو بهت میگفتم ولی خوب...

دست چپم رو بالا آورد... جای حلقه ای که مدت ها بود دستم نمیکردم رو لمس کرد... جای حلقه ای که گمش کرده بودم... درست همون شب آخری که با هم بودیم...

ــ خیلی حرفا هست که چند ساله تو دلم مونده...هیچوقت فکر نمیکردم یه روز برام مهم بشی... از همون روز اول که دیدمت فقط یه دختر لجباز بودی که به خودم گفتم یه مدت باید تحملش کنم... بابا با ازدواج من و شقایق موافق نبود... میخواست عروسش کسی باشه که خودش میخواد... وقتی دیدم که تو هم راضی به این ازدواج نیستی باهات توافق کردم این ازدواج فقط برای یه مدت کوتاه هست... کنار اومدن باهات اون اوایل واقعا سخت بود... با هر روشی فقط میخواستی منو عصبانی کنی تا هر چه زودتر طلاقت بدم... نمونه اش شب تولد عاطفه... اما از بعدش رفتارات تغییر کرد... بیشتر تو چشمم بودی... آروم تر شده بودی... کم کم داشتی خودت رو تو دلم جا میکردی... اما از احساسم مطمئن نبودم که بیام و همه چیز رو بهت بگم.... به خاطر همین تا عروسی سامیار و عاطفه خواستم که طلاق رو عقب بندازیم... اما بعد از اون شب که رفتی... شب تولدم رو میگم... جای خالیت تو خونه عذاب آور بود اما اینبار تو و رفتارات بودین که مانع میشد حرفی بزنم... خواستم برگردی اما تو چشمام نگاه کردی و فقط گفتی طلاق... اصلا فکرش رو هم نمیکردم بدون اینکه به من بگی خودت کارای طلاق و از اون مهمتر رفتن ناگهانیت رو انجام داده باشی... شب عروسی سامیار و عاطفه میخواستم همه حرفام رو بهت بگم ... بگم که با دلم چکار کردی... بگم که عاشقم کردی... اما هرچقدر دنبالت گشتم نبودی... یکی از خدمتکارا بهم گفت رفتی... زنگ زدم.... بیشتر از صد بار اما جواب ندادی... اینقدر اعصابم خرد بود که تو خوردن زیاده روی کردم... از شهریار خواستم برسونتم خونه... خواست پیشم بمونه اما نذاشتم... وقتی تو اتاقم دیدمت اولش فکر کردم اثرت مستیه ولی واقعی بودی... خوشحال شدم... پیش خودم گفتم برگشتی... گفتم الان بهترین موقعیته همه چیزو بهت بگم اما تو باز هم از طلاق حرف زدی... داشتی میرفتی نخواستم جلوتو بگیرم اما نتونستم خودمو کنترل کنم... میدونم با کار اون شبم بیشتر از من متنفر شدی...

از توی جیبش جعبه ای رو بیرون آورد... باز کرد و جلوم گرفت...

romangram.com | @romangram_com