#من_تو_عشق_پارت_186
ــ فردا شب ساعت هشت آماده باش... یه مهمونی مهم دعوتیم که حتما باید همراهم باشی... راننده رو میفرستم دنبالت...
نگاهش از روی صورتم به پایین کشیده شد و دوباره برگشت بالا... در رو محکم بست و رفت... از اینکه تونسته بودم عصبانیش کنم خوشحال بودم... مثل تمام شب های دیگه به تختم پناه بردم و در حالی که از یادآوری اخم و عصبانیت فرهاد لبخندی گوشه لبم نشسته بود و به این فکر میکردم که وقتی از روی حسادت اخم میکنه چقدر دوست داشتنی میشه به خواب رفتم...
به خونه بزرگی که رو به روم بود نگاه کردم... با تردید به سمت راننده برگشتم:
ــ مطمئنین همین جاست؟
ــ بله خانم... آقا آدرس همین خونه رو دادن...
سری تکون دادم و پیاده شدم... تردید رو کنار گذاشتم و زنگ رو فشار دادم... بعد از چند ثانیه در باز شد... حیاط بزرگ خونه زیادی جلب توجه میکرد اما چیزی که بیشتر تو چشم بود سکوت بود... اگه اینجا مهمونی بود پس چرا اینقدر ساکته؟... همه چیز زیادی مشکوک بود... در رو باز کردم و وارد خونه شدم... با دیدن فضای خالی خونه ترس به دلم هجوم آورد... نگاهی به فضای خالی خونه انداختم... در حالی که سعی میکردم آروم باشم خواستم گوشیم رو پیدا کنم...
ــ سایه؟
جیغ بلندی کشیدم و کیف از دستم افتاد... سرم رو بالا آوردم... فرهاد بود که از جیغ من به سرعت خودش رو بهم رسوند...
ــ چی شد؟
ــ تو... تو اینجایی؟
ــ حالت خوبه سایه؟ خودم گفتم بیای اینجا...
ــ ولی... ولی... تو که گفتی مهمونیه... من فکر کردم راننده...
romangram.com | @romangram_com