#من_تو_عشق_پارت_185
شونه ام رو بالا انداختم:
ــ اصلا به من چه... من میرم بخوابم... تو هم...
دستم و تو هوا تکون دادم و لبخند بدجنسی زدم:
ــ یه چیزی درست کن و بخور... من رفتم بخوابم...
ــ چی شد؟ تو که خوابت نمیومد؟
ــ شب بخیر...
هنوز نرفته بودم که تلفنم زنگ خورد... با دیدن شماره آشنای مهتاب لبخند عمیقی زدم و جواب دادم... صدای سرحالش مثل همیشه توی گوشم پیچید... نگاهم به فرهاد که افتاد و اینکه سعی داشت بفهمه کیه که این موقع شب
به من زنگ زده فکر شیطانی به ذهنم اومد:
ــ چقدر خوب شد زنگ زدی پرهام...
ــ سایه؟ حالت خوبه؟ پرهام دیگه چیه! من مهتابم...
از دیدن اخم های در هم فرهاد خنده ریزی کردم... چقدر مهتاب به موقع زنگ زده بود...
ــ پرهام جان خیلی خوشحال شدم که زنگ زدی...
همونطور که حرف میزدم و روی اسم پرهام تاکیید داشتم به سمت اتاقم رفتم... در رو که بستم دیگه جلوی خنده ام رو نگرفتم... خیلی مختصر برای مهتاب وضعیت رو توضیح دادم و گفتم که بعدا بهش زنگ میزنم... وقتایی که موفق میشدم حرص فرهاد رو در بیارم آروم میشدم... و الان یکی از همون مواقع بود... کش موهام رو باز کردم و با حوصله مشغول شونه کردن موهام بودم که در باز شد... دستم به همراه شونه ای که توی موهام گیر کرده بود به همون حال خشک شد و به سمت در برگشتم... لحظه ای نگاهش روی لباس خوابم موند... با اخمی که میدونستم به خاطر شخصی به اسم پرهام هست نگاهم کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com