#من_تو_عشق_پارت_184
کنترل رو برداشتم و بی هدف کانال ها رو بالا و پایین کردم... به ساعت نگاه کردم... دوازده شب رو نشون میداد... تو این مدت اولین باری بود که اینقدر دیر میومد.... انکار نمیکنم که نگرانش بودم اما همون غرور همیشگی بود که مانع میشد تا تلفن رو بردارم بهش زنگ بزنم... شام بچه ها رو داده بودم و خوابیده بودن... سه هفته از روزی که فهمیدم هنوزم رسما زن فرهادم گذشت... برگه ها رو که به وکیل نشون دادم تایید کرد که حرفایفرهاد درست بوده... همون شب کاملا جدی بهم فهموند اگه برم شکایت میکنه... رابطه ام با آرام خوب بود... آران کنارم بودم و همین کافی بود... مهم نبود دیگران چه عکس العملی نسبت به برگشت من داشتن... مهم نبود کهلج و لجبازی های من و فرهاد ادامه داشت... هرچند که هر روز پیش خودم اعتراف میکردم زندگی قبلیم با فرهاد قابل تحمل تر بود... صدای باز شدن در من رو از افکارم بیرون آورد... تلویزیون رو خاموش کردم و بلند شدم... با دیدن من چند لحظه ایستاد:
ــ تو هنوز بیداری؟
سلام هم که بلد نبود... خستگی از صورتش پیدا بود.... لبخندی زد:
ــ نگو که نگرانم شده بودی!
ــ نگران نبودم... خوابم نمیومد...
لبخندش تبدیل شد به نیشخند... رفت طرف یخچال و همونطور پرسید:
ــ حالا شام چی داریم؟
ــ هیچی...
با تعجب سرش رو از یخچال بیرون آورد:
ــ هیچی؟
ــ آره... هیچی... مگه اونجایی که بودی بهت شام ندادن؟
ــ مگه تو میدونی کجا بودم؟
romangram.com | @romangram_com