#من_تو_عشق_پارت_182
ــ وقتی میای به جنگ یه آدم قوی باید خودتو تقویت کنی... فشارت خیلی پایین بود...
پوزخندی زدم و نگاهش کردم.... چرا احساس میکردم نگاهش با همیشه فرق داره؟...
ــ باید حرفات و باور کنم؟
ــ نه... مجبور نیستی... ولی میتونم مطمئنت کنم که راست گفتم...
ــ مامان میگفت برگه های طلاق و دادی بهش؟ اصلا مگه همچین چیزی میشه...
بلند شد و رفت سمت کمد.... پوشه ای رو در آورد و گرفت جلوم
ــ معلومه که مامانت نگاهی به برگه ها نکرده... بیا خودت ببین...
با تردید برگه ها رو از دستش گرفتم و نگاه کردم...
ــ از کجا بدونم اینا اصله؟
ــ چرا نمیری از وکیل عزیزت بپرسی؟
برگه ها رو روی تخت پرت کردم و به یه نقطه خیره شدم... حالا باید چکار میکردم.... از اتاق بیرون رفت و در و بست... حالا بهتر میتونستم فکر کنم... باید خوشحال باشم از اینکه فرهاد اون برگه هارو امضا نکرده بود.... یا باید ناراحت باشم و این کارش رو بزارم پای اینکه حالا میتونه راحتر اذیتم کنه... صدای آشنای زنگ گوشیم که توی اتاق پیچید از جا بلند شدم.... ترانه بود... رد تماس زدم... فعلا نمیتونستم با کسی درباره اتفاقای امروز حرف بزنم... 2 تماس از دست رفته از میلاد... چقدر ازش ممنون بودم به خاطر کار... گوشی و پرت کردم توی کیفم و از اتاق رفتم بیرون... روی مبل نشسته بود و سرش توی لپ تاپ.... وقتی من و دید نگاهش به کیف توی دستم موند:
ــ کجا؟
romangram.com | @romangram_com