#من_تو_عشق_پارت_181
ــ بیدار میشه... خسته است بزار استراحت کنه
ــ وقتی بیدار بشه باز میره؟
ــ نمیره...
چشمام و باز کردم... فرهاد دست به سینه به در تکیه داده بود... آران که دید چشمام باز شده اومد طرفم:
ــ مامان بیدار شدی؟
چند روز بود ندیده بودمش؟.... لبخند خسته ای زدم و بغلش کردم...
ــ عزیز دل مامان...
ــ مامان؟ اومدی که بمونی؟
نیم نگاهی به فرهاد انداختم که هنوز کنار در ایستاده بود...
ــ پسرم میشه چند لحظه من و بابا رو تنها بزاری؟ بعدش میام پیشت باشه؟
ــ قول میدی؟
ــ قول میدم آرانم...
دستاش و دور گردنم حلقه کرد و محکم گونه ام رو بوسید و رفت... سرم و بین دستام گرفتم... از بالا و پایین شدن تخت فهمیدم کنارم نشسته...
romangram.com | @romangram_com