#من_تو_عشق_پارت_180


ــ من درباره تو هیچ فکری نمیکنم...

ــ پاتو از این خونه بیرون بزاری من میدونم و تو...

قدم هام سست شد و با شتاب به طرفش برگشتم:

ــ تو کی هستی که تعیین تکلیف میکنی؟

ــ من شوهرتم....

نزدیکتر شد...

ــ پنج ساله که شوهرتم....

از حرفاش چیزی رو نمیفهمیدم... اشیای اطرافم هر لحظه محوتر میشدن...

ــ بودی... ولی دیگه نیستی... اون برگه های مربوط به طلاق رو امضا کردم... اسمت از شناسنامه ام خط خورده... تو هم امضا کردی...

ــ من اون برگه های کوفتی طلاق و امضا نکردم... به هرکی میخوای نشون بده... از هرکی میخوای بپرس... تو شرعا و قانونا هنوز زن من هستی...

جمله آخرش مساوی شد با محو شدن همه چیز... احساس خالی شدن زیر پام و دستایی که روی بازوم نشست....

ــ پس چرا مامان بیدار نمیشه؟


romangram.com | @romangram_com