#من_تو_عشق_پارت_179
ــ مجبورم؟
ــ مجبوری... در غیراینصورت ازت شکایت میکنم...
ــ شکایت؟ به چه جرمی؟
ــ به جرم اینکه نمیزاری بچه ام رو ببینم...
ــ آها... خوب برو شکایت کن بازم چیزی گیرت نمیاد...
از این همه عوضی بودنش زبونم بند اومده بود... بلند شد ایستاد و دستاش رو به کمرش زد... فاصله اش رو باهام کمتر کرد...
ــ برو شکایت کن... منم همون موقع ازت شکایت میکنم که زنم خونه رو ترک کرده... تازه...
یکی از ابروهاش رو بالا داد و با خنده بدجنسی نگاهم کرد:
ــ تازگی ها با معشوقه سابقشم ملاقات میکنه...
چشمام هر لحظه از حرفاش گردتر میشد... با صدایی که به زور شنیدم پرسیدم:
ــ این حرفا یعنی چی؟
ــ خودت چی فکر میکنی؟
روم و برگردوندم تا بیشتر از این حال بدم و نبینه...
romangram.com | @romangram_com