#من_تو_عشق_پارت_178


ــ نیومدم آران و ببینم... اومدم با تو حرف بزنم...

از جلوی در کنار رفت و داخل شدم... برای دیدن فضای خونه زیاد کنجکاوی نکردم... به سمتش برگشتم... با فاصله کمی ایستاده بود.... نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت:

ــ بشین...

ــ همینجوری راحتم... حرفم و میگم و میرم...

ــ چی شده؟ نکنه شرطمو قبول کردی...

پوزخندی زدم و زیر لب گفتم:

ــ تو خواب ببینی...

خنده ای کرد و رفت به سمت مبل های سالن:

ــ چرا تو خواب؟ تو بیداری میبینیم...

راحت روی مبل نشست و با دست به مبل رو به رویی اشاره کرد... سعی کردم نسبت به خونسردیش بی تفاوت باشم... جلوش ایستادم و آماده شدم برای حرف زدن:

ــ من اون شرط مسخره ات رو هیچوقت قبول نمیکنم اما تو آران و به من میدی... چون مجبوری...

با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد:


romangram.com | @romangram_com