#من_تو_عشق_پارت_177
ــ باید؟
خدایا... باید براش توضیح بدم چه مشکلی دارم و برای چی دنبال کارم...
ــ میتونی کمکم کنی؟
ــ البته... هر کاری بتونم انجام میدم و باهات تماس میگیرم... من دیگه باید برم... خداحافظ
قبل از اینکه بره صداش کردم:
ــ میلاد...
دلگیری از چشماش پیدا بود...
ــ ممنونم...
فقط سری تکون داد و رفت... امیدوار بودم بتونه برام کاری کنه در غیر اینصورت نمیتونستم برای گرفتن آران اقدامی کنم...
تمام خوشبینی های عالم و تو دلم ریختم و زنگ و فشار دادم... در باز شد و صورت متعجب فرهاد رو به روم قرار گرفت... خیلی سریع اخمی روی صورتش نشست تا تعجبش رو پنهان کنه...
ــ سایه؟ تو اینجا چکار میکنی؟
ــ میشه بیام داخل؟
ــ اگه اومدی آران و ببینی...
romangram.com | @romangram_com