#من_تو_عشق_پارت_176


به لبخند شیطونش نگاه کردم... سکوت کردم تا بحث دیگه ادامه پیدا نکنه... فعلا باید تصمیم مهمتری میگرفتم... اینکه از میلاد کمک بخوام یا نه...

.......................

با انگشتام روی فرمون ماشین ضرب گرفته بودم... چشمام و به در بیمارستان دوخته بودم و منتظر بودم تا میلاد بیاد بیرون... ترانه مثل همیشه با اصرار زیاد مجبورم کرده بود به میلاد زنگ بزنم... حتی نمیدونستم باید بهش چی بگم و از کجا شروع کنم.... با ضربه ای که به شیشه خورد برگشتم و صورت خندونش رو دیدم... در و باز کرد و کنارم نشست:

ــ سلام...

ــ سلام... ببخشید مزاحمت شدم

ــ این چه حرفیه سایه... تو هیچوقت مزاحم نیستی...

باز داشت با خوش قلبیش شرمنده ام میکرد...

ــ مشکلی پیش اومده؟

دستام رو مشت کردم که بتونم لرزشش رو کنترل کنم...

ــ من... دنبال کار بودم... فکر کردم شاید بتونی کمکم کنی...

ــ این یعنی اینکه قصد داری بمونی ایران؟

ــ باید بمونم


romangram.com | @romangram_com