#من_تو_عشق_پارت_175

ــ یعنی میگی برم از میلاد کمک بگیرم؟ نه نه... من این کارو نمیکنم... نمیتونم بعد از اینکه ساده ازش گذشتم حالا برم بگم تروخدا کمک کن...

ــ چی میگی سایه؟ تو مجبور شدی ازش بگذری... مگه غیر از اینه؟ اصلا این حرفا رو بریز دور... تو به خاطر آران باید این کارو کنی... یه چیزی تو گذشته بوده تموم شده و رفته الان به آران فکر کن... برای اینکه دادگاه به نفع تو باشه باید کار داشته باشی...

چشمام رو بستم و سعی کردم آروم باشم... توی آرامش بهش فکر کنم... اگه میلاد قبول نمیکرد و اینجوری تلافی میکرد چی... نه... میلاد همچین آدمی نبود... اهل تلافی نبود.... صدای آران توی گوشم پیچید:

(وقتی تو نبودی شبا که دلم برات تنگ میشد بابا میگفت مامان خیلی زود میاد پیش خودمون.... یعنی الان وقتش شده؟ مامان دیگه نرو... من دلم برات تنگ میشه)

دست ترانه که رو شونه ام قرار گرفت چشمام و باز کردم:

ــ ترانه... اگه فرهاد قبول نکنه یا اگه تو دادگاه بازم من بازنده باشم... مجبورم شرطشو قبول کنم...

لبخند شیطونی زد:

ــ تو هم که بدت نمیاد

ــ منظورت چیه؟

ریز خندید...

ــ من که میدونم شما هردوتون همدیگه رو دوست دارین... ولی اینقدر مغرورین که پشت اتفاقای گذشته قایم شدین...

ــ آره خوب... فرهاد داره از عشق من میمیره به خاطر همینه که اینقدر عذابم میده... چرت نگو ترانه... تا وقتی که مجبور نباشم محاله برم تو یه خونه باهاش زندگی کنم...

ــ حالا میبینیم...

romangram.com | @romangram_com