#من_تو_عشق_پارت_174


ــ هنوز نه.... ولی خیلی زود باید برم دنبالش... میخوام آران و بیارم پیش خودم...

ــ مگه فرهاد قبول کرد؟

ــ نه... اما مجبور میشه قبول کنه... وگرنه ازش شکایت میکنم که نمیزاره بچمو ببینم...

دستم رو گرفت... انگار چیزی میخواست بگه که تردید داشت...

ــ ترانه؟

ــ هوم؟

ــ چیزی میخوای بگی؟

ــ خوب... مطمئن نیستم... ببین این فقط یه پیشنهاده قول بده که ناراحت نشی

ــ بگو دیگه ترانه .... ناراحت نمیشم...

ــ ببین سایه... اون شب مهمونی ویلای سارا اینا که میلادم بود... سارا آمارش و بهم داد... این میلاد دیگه اونی که تو میشناختی نیست... خیلی عوض شده... دیگه اون پسری که با هزار بدبختی خرج خواهر برادر و مادرش و میداد نیست... الان تو کارش خیلی موفق شده... فکر کنم اون بتونه کمکت کنه...

ــ این و که خودمم دیدم... از ظاهرش کاملا معلوم بود که وضع مالیش خوب شده.... ولی منظورت و نفهمیدم اون چه کمکی میتونه کنه؟

ــ مطمئنم میتونه کمک کنه تو یکی از بیمارستان ها کارت و شروع کنی...


romangram.com | @romangram_com