#من_تو_عشق_پارت_173

حرفش رو ادامه نداد و همونطور که میرفت گفت:

ــ من دیگه برم بالا... بچه ها هم الان میان داخل...

و سریع رفت... برای آروم شدنم چند لحظه چشمام رو بستم و باز کردم...

ــ تو حتی نمیدونی وقتی یه بچه تو سن و سال آران از دلتنگیش حرف میزنه یعنی چی.... فکر نمیکردم تا این اندازه بی رحم شده باشی... میخوای من و اذیت کنی قبول... میخوای به قول خودت تلافی کنی باشه.... ولی از آران استفاده نکن...

قبل از اینکه کس دیگه ای بیاد به سرعت پله ها رو رفتم بالا...

...........

گردنم و ماساژ دادم و دور تا دور اتاق رو نگاه کردم... بالاخره تموم شد... خسته خودم و روی تخت پرت کردم که ترانه با سینی شربت وارد شد:

ــ بیا یکم از این شربت بخور... خیلی خسته شدی... آخه من نمیدونم چه اصراری بود که حتما همین امروز تمام وسایل و بچینی؟ حداقل میزاشتی دو سه نفر بیان کمک...

لبه تخت نشست و لیوان و به سمتم گرفت:

ــ اینقدر غر نزن ترانه... میبینی که تموم شد... دیگه بیشتر از این نمیتونستم تو خونه سامیار بمونم... خونه بابا هم که...

ــ ای بابا ولش کن... اصلا نمیخواد فکر کنی بهش... حالا برنامه بعدیت چیه؟

ــ کار...

ــ خوب اقدامی هم کردی یا نه؟

romangram.com | @romangram_com