#من_تو_عشق_پارت_172
ــ آران نباید به خاطر من اذیت بشه
ــ منظورت چیه؟
ــ واضحه... آران برام از دلتنگیاش گفت... از وعده های دروغی که بهش دادی... فکر کردی با یه قول الکی دلتنگیش کمرنگ میشه؟
ــ از چی داری حرف میزنی سایه؟ من چه قول الکی دادم؟
ــ همین که... که گفتی مامان به زودی میاد پیش خودمون...
ابروهاش رفت بالا و لبخندی نشست رو لبش...
ــ آها... اونو میگی... خوب من دروغ نگفتم... همین امروز عصر درباره اش حرف زدیم... خودت قبول نکردی بیای پیش ما...
ــ منم بهت گفتم این حماقت و نمیکنم...
جدی شد و چشماش پر از خشم... یکدفعه بازوم رو گرفت و منو کشید جلو...
ــ ولی مجبوری... مجبور میشی با پای خودت بیای چون...
هنوز حرفش تموم نشده بود که با صدای باز شدن در دستم و ول کرد و فاصله گرفت... به ترانه که با دیدن ما سر جاش خشک شده بود نگاه کردم که به خودش اومد... خنده هولکی کرد و اومد جلو...
ــ ا؟ شما بیدارید؟ مهمونی تازه تموم شد و...
romangram.com | @romangram_com