#من_تو_عشق_پارت_171
ــ وقتش؟
ــ آره... خود بابا گفت وقتش که بشه مامانم میاد
ــ بابا؟ بابا دقیقا چی گفت پسرم؟
ــ وقتی تو نبودی شبا که دلم برات تنگ میشد بابا میگفت مامان خیلی زود میاد پیش خودمون... یعنی الان وقتش شده؟ مامان دیگه نرو... من دلم برات تنگ میشه
محکم بغلش کردم... پسرکم چقدر اذیت شده بود...
محکم بغلش کردم... پسرکم چقدر اذیت شده بود... انصاف نبود اونم به پای من اذیت بشه... همین امشب باید با فرهاد حرف بزنم... باید بدونم تا کجا میخواد پیش بره...
ماشینش که وارد ویلا شد پرده رو انداختم و از اتاق رفتم بیرون... مامان اینا خیلی وقت بود خوابیده بودن... با دیدنش چند لحظه بالای پله ها مکث کردم... کتش و در آورد و روی مبل انداخت... همونطور که آستیناش رو بالا میزد برگشت سمت پله ها که من و دید... نگاهش روم ثابت شد... با یاداوری حرف آران و دلتنگیش اخمام رفت تو هم... نزدیکش شدم و آروم گفتم:
ــ باید حرف بزنیم
ــ باشه... ولی من الان خسته ام... باشه برای فردا
راهش و سد کردم:
ــ خستگیت برام مهم نیست... باید همین الان حرف بزنیم... درباره آران
دستاش رو به کمرش زد:
ــ میشنوم...
romangram.com | @romangram_com