#من_تو_عشق_پارت_170
ــ دیگه طاقتم تموم شده بود... سایه یه زن دیگه روی زندگی که هیچ چیزش به زندگی نمیخورد سنگینی میکرد.... تو اون روزا هیچ کسی پشتم نبود مامان... تنها بودم... تنهای تنها...
نشستم روی تخت و سرم و با دستام گرفتم... نمیخواستم این بغض لعنتی رو بشکنم...
ــ سایه... مامان جان... من منظوری نداشتم... معلومه که نگران تو هم هستم... این کارو با خودت نکن عزیزم...
ــ میشه تنهام بزاری مامان؟ میخوام آران و بخوابونم...
آهی کشید و بدون اینکه چیز دیگه ای بگه رفت... دستای کوچولوی آران نشست رو دستام... به چشم های سیاهش نگاه کردم:
ــ از من ناراحتی مامان؟
با بغضی که داشت خفه ام میکرد بغلش کردم و چشماش رو بوسیدم:
ــ نه عزیزم... چرا باید از تو ناراحت باشم...
ماشین اسباب بازیش رو بالا آورد نشونم داد:
ــ ببین مامان... اینو بابا برام خریده... این و میدم به تو تا دیگه ناراحت نباشی...
ــ ناراحت نیستم عزیزکم... تا وقتی تو هستی هیچ چیزی نمیتونه منو ناراحت کنه...
ــ مامان؟ الان وقتش شده که دیگه بیای پیش من و بابا و آرام؟
romangram.com | @romangram_com