#من_تو_عشق_پارت_169

ــ پس چرا نیومد داخل؟

ــ من از کجا بدونم مامان... پیاده که شدم رفت...

لبه تخت نشست و دستش رو گذاشت رو شونه ام

ــ با هم حرفی نزدین؟

ــ درباره چی؟ ما با هم مگه حرفی داریم؟

با چشم و ابرو به آران اشاره کرد...

ــ درباره این بچه.... حرفی نزدین؟ یعنی قراره باز برگرده پیش باباش؟

دوباره یاد حرف هایی که تو حیاط زد افتادم... کلمات توی ذهنم تکرار میشدن... ازدواج... به عنوان پرستار...

ــ سایه؟ حواست با منه

ــ نه مامان جان حرفی نزدیم...

ــ به خدا نگران این بچه ام... از وقتی رفتین همش گفت مامانم کی برمیگرده...

ــ ولی هیچکس نگران من نیست مامان... بابای خودم من و متهم میکنه... همه اینا تقصیر اونه... اونه که من و به اجبار وارد این زندگی کرد...

با مشت به سینه ام زدم:

romangram.com | @romangram_com