#من_تو_عشق_پارت_168


افتاد زیر پات این قلب سر به زیر

وقتی دلت گرفت سراغم و نگیر

این اشک تو چشام غرورم و شکست

توی دلت همون کی جای من نشست

بارون نمیزنه خیسم ولی چرا

چترم تو زیر این بارون گریه ها ( آروم قدم بزن ــ پیمان زارعی)

بالاخره رسیدیم ویلا... با اینکه مسیر کوتاه بود اما به خاطر سکوتی که بینمون بود مسیر هم طولانی تر شده بود... از ماشین که پیاده شدم با سرعت دور زد و رفت... شونه ای بالا انداختم و رفتم... به هر حال مجبور نبود چیزی رو برای من توضیح بده... مامان و ستاره جون مشغول حرف زدن بودن و بابا و پدر جون شطرنج بازی میکردن و آران هم ممشغول بازی با ماشینش بود... با دیدن من دوید و خودش و انداخت تو بغلم... بوسه محکمی به گونه اش زدم:

ــ پسر عزیزم... چرا بیداری مامان؟

با دیدن اخم های در هم بابا ترجیح دادم اونجا نایستم... همراه آران رفتم بالا... با وارد شدن مامان به اتاق خودم و مشغول عوض کردن لباسای آران کردم... به صورت نگران مامان لبخند زدم:

ــ چیزی شده مامان؟

ــ نه... چی شده باشه؟... تنها اومدی؟ پس بقیه کو؟

ــ من زودتر برگشتم پیش آران باشم... با... فرهاد اومدم


romangram.com | @romangram_com