#من_تو_عشق_پارت_165
ــ سارا جون ممنون به خاطر مهمونی اما من باید برگردم ویلا. آران بهونه گیری میکنه
ــ ولی شما که تازه اومدین
ــ نه... من تنها میرم
ترانه که میدونست هیچ جوره سارا نمیتونه راضیم کنه گفت:
ــ سارا بیخیال شو هرکاری کنی نمیتونی منصرفش کنی... پس بزار به سامیار یا شهریار بگم بیان برسوننت...
ــ نه ویلا نزدیکه خودم میرم
ــ من میبرمش خودم هم میخواستم برگردم
به سمت صدا برگشتم... بازم فرهاد... این چرا اینقدر اخم کرده؟... همینجوری نمیشه با یک من عسل خوردش وای به حال الان...
ــ لازم نیست خودم میتونم میرم
بدون توجه به حرفم با سارا و ترانه خداحافظی کرد و مچ دستمو گرفت و من و دنبال خودش کشید... اونقدر محکم دستمو گرفته بود که مطمئن بودم جای انگشتاش دور مچم میمونه... نزدیک به ماشین به زور دستمو از دستش بیرون کشیدم... با همون اخمش برگشت و نگاهم کرد...
ــ سوار شو
ــ گفتم که خودم میتونم برم
ــ سایه... با زبون خوش سوار شو... آخه این موقع شب تنها کجا میخوای بری؟
romangram.com | @romangram_com